حزب و سازماندهی حزبی
در نقد حزب- پروسه
این نوشته بر مبنای یک سمینار درون حزبی تنظیم شده است.
موضوع این سمینار حزب و سازماندهی حزبی و غیر حزبی است. این موضوع البته موضوع مفصلی خواهد بود به این دلیل که از جنبه های مختلفی برخوردار است. من سعی خواهم کرد تا آنجا که ممکن است به نکات اصلی و پایه ای اشاره کنم و امیدوارم بشود بعدها بر همین مبنا جنبه های مختلف دیگر را باز کرد و بطور مفصل تری بطور کتبی و شفاهی جنبه های دیگر این مبحث را توضیح داد.
در مورد سابقه این بحث باید بگویم که اساساً از زمان قبل از پلنوم اخیر (پلنوم سی ام) بحث سازماندهی به مفهوم عمومی سازماندهی حزبی و غیر حزبی، در مرکز توجه حزب قرار گرفت و همزمان، در هیئت دبیران و دفتر سیاسی مطرح شد و در عین حال در پلنوم دو سمینار در همین جهت برگزار شد. یکی سمیناری بود در مورد خودِ حزب و مسئله سازماندهی حزبی و دیگری درباره امر سازماندهی در معنای کلی و عمومی اش. بحث های خوبی در پلنوم صورت گرفت که گرچه به انتها نرسید، چون در هر حال فرصت و وقت کافی وجود نداشت، اما میتواند نقطه شروع خوبی باشد برای بررسی عمیق تر مسئله سازماندهی و رسیدن به نتایج و رهنمون های مشخص تری در این زمینه.
من امیدوارم بحثی که در این سمینار مطرح خواهم کرد، بتواند این خلاء را بپوشاند و کمک کند تا در ادامه بحث هایی که در پلنوم شد، بتوانیم این مبحث را در سطح مشخص تری به پیش برده و آنرا به نتایج عملی مشخصی برسانیم.
یک مشاهده: فاصله میان نفوذ اجتماعی و ابعاد تشکیلاتی حزب
اجازه بدهید ابتدا ببینیم صورت مسئله چیست و ما می خواهیم به چه مسئله ای جواب بدهیم. یک مشاهده ای که همه ما داریم و نزدیک دو سال است که در بحث های مختلف حزبی، و از جمله در پلنوم اخیر، روی آن انگشت گذاشته ایم اینستکه فاصله ای میان حضور و نفوذ سیاسیِ و اجتماعی حزب با ابعاد تشکیلاتیِ آن (چه به معنای حزب و ابعاد حزبی و چه در معنای تشکل هائی که گر چه مستقیماً حزبی نیستند اما حزب در ایجاد آنها سهیم است) وجود دارد و در همه سطوحِ سازماندهی، ما این فاصله و شکاف عمیق را شاهدیم. فاصله میان حضور سیاسی و نفوذ و محبوبیت سیاسی و اجتماعی حزب در جامعه با جُثه و هیکلی که از نظر تشکیلاتی و عملی به آن نمی خورد، با نفوذ سیاسی حزب خوانا و بر آن منطبق نیست و بسیار ضعیف تر، کم تر و عقب تر از آن است. در پلنوم های مختلف در این مورد صحبت کردیم که مسئله چیست، ریشه اش در کجاست، چگونه باید حل و فصل اش کرد و به نکات مختلفی هم انگشت گذاشتیم، از جمله اینکه بر فعالیت حزبی تاکید کردیم و اساسِ بحث را بردیم بر سَر کار روتین و اینکه باید این مسئله را جدی گرفت!
در خارج کشور بحث حوزه ها را مطرح کردیم و در داخل کشور هم، بحث حوزه ها، حوزه های طراز نوین، مسئله کادرها، کادر و عضو، چطور باید به حزب پیوست و غیره، در دستور کارمان بود و امروز هم همین سیاستها را دنبال میکنیم. اما هیچیک از این اقدامات به آن نتیجه قابل انتظار و منطبق با درجه نفوذ اجتماعی حزب نرسیده است. به نظر من مساله در نفس این سیاستها نیست. گره کار جای دیگری است و باید اساس مساله را شناخت.
یک جنبه اجتماعی تر و وسیع تر این اقدامات سازماندهی وسیع و علنی فعالین جنبش کارگری و جنبشهای اعتراضی بود که با بحث “تعین بخشی” آغاز شد. ایجاد تشکل های اعلام شده در جامعه یکی از نتایج این سیاست بود و این سیاست در یک مقیاس اجتماعی در خودِ جامعه پیش رفت اما، تا آنجا که به حضور حزب، دخالت حزب، نفوذ حزب، سازماندهی حزبی در دلِ این سازمان های غیرحزبی و غیره مربوط می شد، باز هم، فعالیتهای ما به آن نتیجه ای که باید می رسید و بنظر من می توانست برسد، نرسید. در این جا هم در واقع یک بُعد مساله همان فاصله میان نفوذ اجتماعی و سیاسیِ حزب است با قد و قواره تشکیلاتی اش!
وقتی از وجود این فاصله صحبت می کنیم، منظور فقط سازماندهیِ تشکیلاتی و فرق و فاصله میان تشکیلات حزب و نفوذ حزب نیست. مسئله از این فراتر می رود! قضیه بر سر امکانات حزبی و فیزیکِ آن چیزی است که به آن حزب می گوییم. از نظر مالی، از نظر تعداد عضو گیری، تیراژ نشریات، تعداد حوزه ها، مساله کادرسازی و ستون فقرات کادریِ حزب، امکانات عملی و مادی که حزب برای مبارزه در اختیار دارد، و غیره. تمام اینها هم در واقع جزء صورت مسئله است و به نظرم در تمام این موارد و جنبه ها ضعیف هستیم.
حزب بعنوان یک سیاست، یک آرمان، یک خط و بعنوان حزبی که می خواهد برنامه “یک دنیای بهتر” را پیاده کند، شناخته شده است و تا حد زیادی در تحولات جامعه سهیم بوده و نقش مستقیمی در به چپ چرخیدن جامعه داشته است. این واقعیتی است که ما مدتهاست بر آن تاکید میکنیم .اینکه حزب جزئی از وضعیت سیاسی امروز جامعه است و خودِ این نکته یک فاکتور تعیین کننده بوده است برای اینکه جامعه واقعاً به چپ بچرخد و شاهد اعتراضات و مبارزات چپ و رادیکال در جامه باشیم. حزب بطور مستقیم و غیر مستقیم در پیدایش این اوضاع نقش داشته است.
اینها همه دستاوردهای ارزشمندی است اما مساله این است که این نقش و این موقعیت به امکانات مادی تبدیل و ترجمه نشده است! به فیزیک حزب، و به امکانات مادیِ در خدمت حزب تبدیل نگشته است. از مسئله عضو و کادر بگیرید تا بُنیه ی مالی حزب، چاپ و تیراژ نشریات اش، پاسخگوئی به فراخوان های حزب در جامعه، شعار نویسی هایی که قاعدتا انتظار داریم در معرفی و تبلیغ حزب بر در و دیوار باشد و غیره. یک شاخصی که من در پلنوم به آن اشاره کردم، تماس با آدرس ایمیل های علنیِ ما بود. هم من، هم دیگر اعضای رهبری و در کل خودِ حزب آدرسهای علنی تماس داریم و با نفوذی که حزب در جامعه دارد و با این فرض که استقبالی که از برنامه های زنده تلویزیون می شود قاعدتا میبایست ایمیل ها و تماس های بسیار بیشتری از این که امروز داریم، داشته باشیم. این انتظار کاملا بجا و معقول است که مردم چندین دَه برابر و صد برابرِ این ایمیل ها و تماس های تلفنی و اینترنتی که امروز داریم با مسئولین حزبی تماس بگیرند. می خواهم بگویم که باز هم در نهایت مسئله اساسی به این شکاف بین موجودیت سیاسی و فیزیکی حزب باز می گردد. این فاصله از کجاست؟ از کجا می آید و مسئله چیست؟
طبعا برای یافتن گِره مسئله، نه می توان طبقه کارگر را سرزنش کرد، نه جامعه و نه هیچ کس دیگری را! مسئله از خودِ ماست! از خودِ حزب است و از همینجا باید حل اش کرد. عاملی که فعال است، همینجاست. باید در این جهت کاری کرد و راه حلی اگر وجود داشته باشد، این راه حل، دست خودِ حزب را می بوسد! جایی، موردی، ما کاری را انجام نداده و یا کمتر انجام داده ایم! در پراتیک مان، چه به معنای تبلیغ و ترویج و آگاه گری، و چه بخصوص به معنای سازماندهی چیزی کم بوده است. یک حلقه ای گُم است!
اولین تلاش من در این سمینار اینست که بتوانم این حلقه گمشده را توضیح دهم. بنظر من، تا قبل از پلنوم و بحث هایی که در آنجا صورت گرفت، ما این حلقه را آنطور که باید، نیافته بودیم! علیرغم آنکه در این جهت و برای حل این مسئله کوشش های مثبتی کردیم، با این همه، این حلقه را درست بدست نگرفتیم!
گره اصلی: تلقی خود حزب از حزب و سازماندهی حزبی
بنظر من گِره مسئله ای که تحت عنوان سازماندهی (منظورم هم سازماندهی خودِ حزب است و هم سازماندهی جامعه و تشکل های علنی و مخفیِ غیر حزبی و کنار حزبی و غیره) از آن یاد می کنیم، قبل از هر چیز در اینجاست که جایگاه خودِ حزب ــ چه در معنای سازمانی اش و چه در معنای حزبیت و حزب داشتن و اهمیت و ضرورت سیاسی و اجتماعی حزب ــ در خودِ ذهنیت و اُفق حزب، و در نتیجه در پراتیک حزب، آنطور که باید و شاید درک نشده و به فعالیت سازماندهی ما حاکم نبوده است.
برای توضیح مساله اجازه بدهید از مبحث حزب و قدرت سیاسی شروع کنم. منصور حکمت در مبحث حزب و قدرت سیاسی یک نقد اساسی که به کار حزب در آن دوره مطرح میکند این است که جایگاه قدرت سیاسی در ذهنیت، اُفق و در نتیجه در سیاست های عملیِ حزب غایب بوده است. خودِ حزب جایگاه قدرت سیاسی را نمی بیند و به همین خاطر همواره یک گروه فشار باقی می ماند. لذا برای گذار از گروه فشار به آن چیزی که منصور حکمت به آن یک حزب سیاسی می گفت، قبل از هرچیز لازمست که خودِ حزب جایگاه قدرت سیاسی را در سیاست های خودش، در افق خودش و در نتیجه در استراتژی و پراتیک روزمره خودش، متفاوت از آن چیزی ببیند که بطور سنتی، چپ سنتی و گروه های فشار می دیدند.
یک جنبه دیگر این بحث رابطه حزب با جامعه است. یک پایه بحث حزب و قدرت سیاسی این است که اساساً حزب تا چه حدی خودش را در این ظرفیت می بیند و می تواند این ظرفیت را در خودش ایجاد که قدرت سیاسی را بگیرد، و پایه دیگر اینست که چقدر جامعه حزب را در این ظرفیت می بیند و تا چه اندازه حزب در یک سطح وسیع توده ای و اجتماعاً بعنوان یک نیروی مدعی و شایسته تصرف قدرت، یک نیروی توانا و قادر به کسب قدرت سیاسی و حفظ قدرت سیاسی شناخته میشود. به عبارت دیگر، حزب چقدر مدعی قدرت سیاسی است و تا چه اندازه می تواند ــ اجتماعاً ــ بعنوان حزبی که قادر است جمهوری اسلامی را سرنگون کند و قدرت سیاسی را بگیرد، انتخاب شود. این سیاست درست در نقطه مقابل تلقی چپ سنتی از مساله قدرت سیاسی قرار دارد.
به نظر من این نقد منصور حکمت به گروههای فشار که قدرت سیاسی در تفکر و پراتیکشان جایگاهی ندارد، در مورد تلقی این گروهها از خود حزب و سازماندهی حزبی نیز صادق است. یک جزء اصلی بحث های منصور حکمت در مورد “حزب و جامعه” و “حزب و قدرت سیاسی” طبعا خودِ حزب است و من سئوال ام را اینطور مطرح می کنم که آیا جایگاه حزب در ذهنیت، افق، پراتیک و استراتژی حزب ما روشن و شفاف بوده و اشکالی نداشته است؟ آیا در این مورد حسابمان را با چپهای گروه فشاری کاملا جدا کرده ایم؟ آیا حزب در تفکر و پراتیک ما سرِ جای خودش بوده و اِشکال فقط این بوده است که ما جایگاه قدرت سیاسی را نمی دیده ایم؟ و یا نقش “جامعه” را در بحث “حزب و جامعه” متوجه نبوده ایم؟ من اینطور فکر نمیکنم.
به نظر من استنباط و تلقی ما از جایگاه حزب وحزبیت نیز باید مورد تعمق و تامل بیشتری قرار بگیرد. اکنون وقت آن رسیده است که بر خود حزب تاکید و تامل کنیم. خط و سیاست حزب در مورد رابطه حزب با جامعه و با قدرت سیاسی با اتکا به نظرات منصور حکمت روشن است. اینکه حزب باید اجتماعاً انتخاب شود و مکانیسم های اجتماعی رفتن بطرف کسب قدرت سیاسی، اهمیت دسترسی طبقه به حزب و اینکه طبقه اجتماعاً حزب را انتخاب می کند و نه بشکل تک به تک و به شیوه سوزنی و فردی، اینها مباحثی بود که جایگاه جامعه و قدرت سیاسی را در استراتژی و پراتیک حزبی مورد تاکید قرار میداد. امروز این سیاست منصور حکمت به خط و استراتژی حزب بدل شده است. ما به یمن مباحث منصور حکمت دیگاه و تلقی چپ سنتی از قدرت سیاسی را نقد کرده ایم و بجلو آمده ایم. اما طرف دیگر معادله “حزب و جامعه” و “حزب و قدرت سیاسی”، خود حزب است و به نظر من ما باید در این مورد هم حسابمان را از چپ سنتی جدا کنیم.
نه تنها جایگاه قدرت سیاسی و جامعه بلکه نقش و موقعیت و جایگاه حزب هم در پراتیک ما، در ذهنیت ما، در تبلیغ و ترویج و سازماندهی ما اساساً با جایگاه حزب در دیدگاه گروه های فشار و آن نوع تلقیات سنتی از حزب فرق می کند. به نظر من تا کنون ما این تفاوت را فرض گرفته ایم و کمتر به آن دقت کرده ایم، کمتر این مساله را روی میز گذاشته و کمتر در آن تأمل و تعمق کرده ایم. و بخصوص در مبحث حزب و قدرت سیاسی و حزب و جامعه، کمتر خود حزب و سازماندهی حزبی را در مرکز توجه مان قرار داره ایم.
البته همانطور که در ابتدا اشاره کردم در دو سه سال اخیر در مورد حزب و حزبیت و سازماندهی حزبی سمینارهای مختلفی داشته ایم اما در هردوره مسائلی مطرح بود که اجازه نداد آنطور که باید به جنبه های پایه ای تر حزب و سازماندهی حزبی بپردازیم. مسائلی مثل انشعابات، تلقی فردگرایانه از بحث حزب و شخصیت ها، ندیدن مکان واقعی حزب در جامعه، و بعد هم تاکید بر مکانیسم های درون حزبی، نقد دیدگاهی که حزب را بسان مدرسه ای برای تمرین دموکراسی می داند، و آنرا کلوپ ایفای حق و حقوق اعضا میبیند و کلاً از این نوع دیدگاه های سنتی. در مقابل این نوع دیدگاه ها بود که بحث حزب و حزبیت را بمیان آوردیم و معمولاً مضمون بحثها این بود که مثلاً مکانیسم های درون حزبی چیست، اهمیت حزب چیست، اهمیت کادرها، چرا ستون فقرات حزب کادر است، چرا عضو گیری برای ما وسیع تر و ساده تر است و از این نوع مسائل. همچنین اهمیت رهبری، اهمیت خود حزب، حُرمتی که حزب باید در اذهان افراد داشته باشد و غیره.
از همه این جنبه ها صحبت کرده ایم اما به نظر من امروز که با تامل و تعمق بیشتر به حزب می پردازیم همه این جنبه ها به شاخه های فرعی و به تلقیات معینی از یک بحث عمومی تر و پایه ای تر تبدیل میشوند. این بحث عمومی تر همانطور که اشاره کردم جایگاه حزب در ذهنیت، افق، استراتژی، و پراتیک و عملکرد حزب را مورد بررسی قرار میدهد. در همان سطحی که جایگاه قدرت سیاسی در تلقی حزب مهم و تعیین کننده است، به همین معنا، جایگاه خود حزب هم تعیین کننده است. بنظر من گره مسئله اینجاست. به هیچ وجه تمام مسئله نیست اما گره اساسی اینجاست. همانطور که به هیچ وجه تمام بحثِ مسئله قدرت سیاسی این نیست که ما درک، تلقی و پراتیک روشنی بر اساس اهمیت مسئله قدرت سیاسی داشته باشیم. این بحث هزار و یک شاخه، استنباط و نتیجه گیری عملی و سیاسی دارد که بسیاری از آنها را هم ما تبیین کرده و در دستور کارمان قرار داده ایم. اما برای اینکه به این استنتاجات برسیم باید ابتدا به درک و بینش درستی میرسیدیم. در قدم اول، بقول منصور حکمت، خود آموزگار باید آموزش ببیند.
حزب باید از “جونیوریزم” در رابطه با قدرت سیاسی در می آمد و آنرا کنار می گذاشت. اول باید خودش در چهره خودش می دید که من می توانم قدرت سیاسی را بگیرم، باید بگیرم، این ظرفیت را دارم تا اینکه بتواند خودش را در این ظرفیت و موقعیت به جامعه معرفی کند، تا اینکه جامعه هم همین را در چهره حزب ببیند. اگر خود این حزب، خود رهبری حزب و خودِ کادرهای حزب متوجه نباشند، نبینند و به بحث قدرت سیاسی و رفتن حزب برای گرفتن قدرت سیاسی بطور جونیوریستی و خیلی سنتی و محدود نگاه کنند، آنوقت، طبعاً همین دید و همین بینش را هم به جامعه منتقل می کنند و نمی شود انتظار داشت که جامعه حزب را انتخاب کند. به این معنا، بحث حزب و جامعه بطور مستقیم به بحث حزب و قدرت سیاسی مربوط می شود. اگر در فعالیت و پراتیک حزب و تلقی خودِ حزب از خودش این نکته مهم وجود نداشته باشد که ما می توانیم و باید قدرت سیاسی را بگیریم و اگر حزب در پراتیک و عملکردش ابزار و مکانیسم های اجتماعی کسب قدرت سیاسی را نشناسد و به آنها دست نبرد طبعا بطریق اولی جامعه هم حزب را در چنان موقعیتی نخواهد دید و خواه ناخواه شما یک فرقه جنبی و حاشیه ای در عرصه سیاست باقی می مانید.
در مورد حزب و حزبیت هم دقیقاً همینطور است. اگر شما اهمیت حزب را نبینید و سازماندهی حزبی را در جای درست اش (که توضیح خواهم داد که آن جای درست کجاست) قرار ندهید و در نتیجه این را در پراتیک خودتان (به معنی عمومیِ تبلیغ و ترویج و سازماندهی) دخالت ندهید، طبعا حزب چنین جایگاهی در جامعه پیدا نخواهد کرد. به نظر من این مشاهده عمومی که بدنه و جُثه و امکانات مادی حزب ( به معنائی که بالاتر توضیح دادم) منطبق و هم ارز نفوذ سیاسی و اجتماعی اش رشد نکرده و پیش نرفته است، یک عارضه این مساله است. حلقه اصلی تلقی حزب از خودش و عملکرد و پراتیک حزب ( تبلیغ و ترویج و سازماندهی حزبی) است که بر مبنای این تلقی شکل میگیرد. امیدوارم بتوانم در ادامه بحث این درک و پراتیک متفاوت از حزب و سازماندهی حزبی را روشن کنم.
سازماندهی حزبی و معضل حزب- پروسه
در تلقی چپ سنتی حزب و سازماندهی حزبی محصول و نتیجه غائی تبلیغ و ترویج و فعالیتهای عملی حول مسائل دیگری است. در این تلقی تبلیغ، ترویج و سازماندهی به این معنا گرفته می شود که شما ابتدا سیاستها و اهداف حزبتان را تبلیغ می کنید، ترویج وآگاهگری و روشن گری می کنید و در انتهای این پروسه طرف مقابل تان قانع می شود و به اینجا می رسد که باید به حزب بپیوندد. به همین خاطر، مسئله سازماندهی و بخصوص حزب و سازماندهی حزبی در خودش و مستقیما موضوع کار کسی نیست بلکه محصول جانبی تبلیغ و ترویج و سازماندهی حول سیاستها و تاکتیکهای حزبی است. در این تردیدی نیست که افراد بخاطر اهداف و سیاستها و برنامه و تاکتیکهای حزبی است که به حزب جلب میشوند اما نکته اینجاست که خود حزب و حزبیت و ضرورت و مطلوبیت فعالیت متشکل حزبی یک جزء مهم این اهداف و سیاستها است و همین جزء است که معمولا فراموش میشود یا بسیار جانبی و حاشیه ای طرح میشود!
برای مبلغ و سازمانده ما به همان درجه ای که نقد سرمایه داری و ضرورت سوسیالیسم مهم و اساسی است، نقد پراکندگی و ضرورت و مطلوبیت حزب مهم نیست. از سوسیالیسم میگوئیم اما از همان قدم اول نمی گوییم که برای رسیدن به سوسیالیسم حزب لازم است. فرض کنید که اگر کسی تماس بگیرد و بخواهد ببیند عقیده ما چیست، چه فکر می کنیم و بپرسد شما کمونیست ها چه مبانی دارید، من فکر می کنم در پاسخ مان بحث حزب و حزبیت ته صف است و یا اصلاً مطرح نیست! ما همیشه بدون مقدمه چینی، روشن و صریح می گوییم ضد استثمار سرمایه داری هستیم، ضد تبعیض هستیم، برای سوسیالیسم مبارزه می کنیم و معتقدیم برای یک جامعه آزاد، برابر و انسانی، باید انسان و انسانیت اساس و محورکارمان باشد. معتقدیم جامعه طبقاتی انسانی نیست و باید زیر و رو شود و غیره. همه اینها را می گوییم و با این همه، من تردید دارم که ــ حتی ــ یک درصد رفقای مبلغ و مروج ما در همین سطح و با همین اهمیت اینرا هم بگویند که ما برای رسیدن به آن جامعه به حزب نیاز داریم و این حزب موجود است!
بدون حزب به هیچ جا نمی توان رسید. سوسیالیسم مهم است و باید برایش مبارزه کرد اما این مبارزه اساساً حزبی است. رهبر و سازمانده اش حزب است و بنابراین کسی که قبول میکند تبعیض و نابرابری و استثمار ضد انسانی است، این را هم میتواند بپذیرد که حزب و مبارزه حزبی تنها راه رهائی است. اینها مستقیماً به هم مربوط اند.
متأسفانه چنین رابطه ای نه در ذهن خودِ ما برقرار می شود و نه در نتیجه منتقل اش می کنیم. می خواهم بگویم که در همان سطح انتزاع، در همان سطح پایه ای و در همان سطح مهمی که می گوییم سرمایه داری باعث فقر، تبعیض، شکاف طبقاتی و همه مصائب جامعه است، هیچگاه در همان سطح نمی گوییم که راه حل حزب است. نمی گوئیم برای نفی جامعه سرمایه داری و رسیدن به سوسیالیسم حزب می خواهیم. اگر می خواهید عملاً کاری بکنید، دیگر به حزب نیاز دارید. وقتی آرمان و هدف شما به یک برنامه عملی، به “چه باید کرد” تبدیل می شود، آنزمان، جلب به حزب و سازماندهی حزبی در راس فعالیتهای شما قرار میگیرد. بدون حزب بقیه حرف ها مُفت است! اما عضو و کادر حزب ما اینطور فکر نمیکند و اینطور عمل نمیکند.
مبلغ و سازمانده ما هیچگاه با آن شور و شوقی که به سرمایه داری حمله میکند و از سوسیالیسم دفاع می کند و با آن شوری که حزب کمونیست کارگری را بعنوان حزبِ انسانیت و حزب”سوسیالیسم الآن” و سوسیالیسم بدون قید و شرط معرفی میکند، با همان شور و قدرت نمی گوید که خودِ این حزب باندازه همین آرمانی که گفتم عزیز است، محترم است، ضروری و مطلوب است و نمیگوید اولین قدم مبارزه علیه وضع موجود پیوستن به حزب است.
در نتیجه اگر دقت کنید، می بینید که ما در بُردن حزب میان مردم، میان کارگران و فراخواندنشان به حزب، گویا به یک نحوی بدهکاریم! گویا اگر کسی به حزب ما بیاید، مِنّتی سر ما گذارده است! جایزه ای به ما داده است! وقتی می خواهیم بگوییم به حزب بپیوندید، ماخوذ به حیا میشویم و لکنت زبان میگیریم. بجای آنکه با یک روحیه تعرضی به مخاطبمان بگوییم کسی که در این حزب است نقش و اهمیتش برای سوسیالیسم صد درجه بیشتر از کسی است که همین آرمان را دارد اما بیرون حزب ایستاده است، ده بار دور مساله می چرخیم و بالاخره هم حرفمان را نمیزنیم. گویا باید صداقت و حقانیت مان را در هزار و یک تاکتیک، شعار مشخص، در صد بار جواب مسائل مردم را دادن، در تبلیغ، ترویج و غیره ثابت کنیم تا در نهایت یک جایزه ای به ما بدهند و لطف کنند و به حزب بپیوندند!
نشان دادن حقانیت سیاستها و تاکتیکهای حزب مطلقا لازم است. بحث من بر سر کم اهمیت بودن تاکتیکها و سیاستهای حزب نیست، بر سر اهمیت خود حزب است. اهمیت و ضرورت حزب و سازمانیافتن در حزب خود یک واقعیت و حقیقتی است هم ارز ضرورت ومطلوبیت سوسیالیسم و نقد و نفی سرمایه داری.
برای یک مبلغ سازمانده کمونیست نقد پراکندگی و نقد غیر حزبی بودن همانقدر اهمیت دارد که نقد سرمایه داری. اما بنظر من برای ما اینطور نبوده است. در فعالیتهای تبلیغی- سازماندهی ما، چه در ارگانهای سراسری و چه در فعالیتهای فردی مبلغین و سازماندهان، معمولا همانطور که گفتم حزب در انتهای یک پروسه مطرح میشود. اگر شما از یک فعال حزبی بپرسید چگونه باید افراد را به حزب جذب کرد مجموعه ای از مبانی نقد سرمایه داری و انسانی بودن سوسیالیسم و رئوس برنامه یک دنیای بهتر و معرفی سابقه و دستاورهای حزبی و مطلوبیت تاکتیکها و سیاستهای حزبی را جلویتان میگذارد اما از خود ضروت و مطلوبیت خود حزب و تشکل حزبی چیزی نمیگوید. ظاهرا این نتیجه ای است که مخاطب ما باید خودش و در انتهای پروسه تبلیغ و ترویج ما به آن برسد! هیچگاه در همان برخورد اول به مخاطبمان نمیگوئیم: جان من! مبارزه امری است متشکل و کمونیستها اساسا موجوداتی هستند حزبی!
کمونیسم یعنی حزبیت. مبارزه برای سوسیالیسم حزب می خواهد. نه تنها مبارزه برای سوسیالیسم، بلکه مبارزه برای اینکه همین جمهوری اسلامی را هم بیاندازیم، حزب می خواهد. بدون حزب نمی شود! ما این حزب را ساخته ایم . باید بمردم گفت حزب شما هست، نیروی رهبری کننده و سازماندهنده وجود دارد، قدم بعدی را شما باید بردارید. حزب وجود دارد، شما باید آنرا انتخاب کنید و به آن بپیوندید. اگر کسی از جمهوری اسلامی متنفر است، از وضع موجود به تنگ آمده است و بدنبال راه رهائی میگردد، اولین گامش باید پیوستن به حزب باشد. این حقیقت را باید روشن و شفاف و صریح به مردم گفت.
همانطور که اشاره کردم برای ما بحث سازماندهی حزبی از مدتها قبل از پلنوم مطرح بود و مبانی این نظرات در سمینارهای جانبی پلنوم مطرح شد اما بخصوص، بعد از پلنوم بود که خودِ جامعه سئوالات اساسی را مقابل ما گذاشت. و وضعیت سیاسی جامعه به سمتی رفت که ”چه باید کرد” در سطح بسیار وسیعتر و به شکل عاجلتری برای مردم مطرح شد. در ماههای اخیر مردم بشکل وسیعی به برنامه های زنده تلویزیون روی میآورند و میپرسند چه باید بکنیم؟ چطور باید از شرّ جمهوری اسلامی خلاص شویم؟ میگویند رهبر لازم داریم و میپرسند رهبر کیست؟! و ما روشن و صریح نمیگوئیم که رهبر هست! این حزب رهبر است! بیا و به حزب بپیوند! نمیگوئیم همین که به آن تلفن کرده ای، رهبر تو است. شاید فکر می کنیم این خود بزرگ بینی است! تعریف از خود است! زود است یا طرف می سوزد و یکه می خورد و هنوز باید برای چنین فراخوانی بیشترمقدمه چینی کنیم! حال آنکه خودِ مردم چنین تعارفاتی با ما ندارند! کسی که تلفن می کند و می گوید رهبر نداریم دارد خودش حرف در دهان ما می گذارد. منتظر است که به او بگوییم رهبر ما هستیم. این حزب رهبر است. وجود دارد. بیا و به آن بپیوند. باید انتخاب اش کنی وگرنه راه نجاتی نیست! این تعارف نیست. بطور واقعی راه نجات دیگری وجود ندارد. حقیقت این است که راه نجات دیگری نیست. وجود ندارد! خوب، اگر حقیقت این است چرا گفتن اش را می گذارید برای آخر کار؟! چرا در همان قدم اول نمی گوئید؟! اگر ستم و نابرابری سرمایه داری حقیقتی است که می توان و باید مستقیم و بیواسطه با مخاطبمان در میان بگذاریم، اگر باید صریحا سرمایه داری را عمیقاً نقد کرد، جامعه طبقاتی را عمیقاً نقد کرد و اگر ضرورت و مطلوبیت سوسیالیسم هم حقیقتی است که باید جزء همیشگی ترویج و آگاهگری ما باشد، آنوقت در کنار همین نقد سرمایه و در کنار طرح مطلوبیت سوسیالیسم، نقد پراکندگی و طرح ضرورت و مطلوبیت حزب هم می آید. معادل هم! با هم! در همان نیم ساعت اول! در همان جلسه اول و قبل از باصطلاح صرف چای دوم، باید همه اینها را به مخاطبت گفته باشی!
سر باز زدن از طرح مستقیم حزب عارضه ای است که من به آن می گویم حزب ــ پروسه! در واقع، دو معنا در اینجا از حزب ــ پروسه وجود دارد؛ یکی این تصور که حزب بطور کمّی، کم کم رشد می کند، شاخ و برگ پیدا می کند و مثل درختی بزرگ می شود. گویا شما با تبلیغ و ترویج تخم حزب را می کارید و بعد با فعالیت های حزبی و غیره رشد اش می دهید، آنرا آبیاری میکنید، تغذیه اش می کنید تا این حزب کم کم مثل یک درخت شاخ و برگ پیدا کند، رشد کند، و بزرگتر شود. این نقد که منصور حکمت با همین مثال درخت آنرا مطرح میکند، نقد اجتماعی حزب ــ پروسه است. نقد نظریه ای که یک تصور تدریجی و گام بگام از گسترش حزب دارد وانتخاب اجتماعی حزب و رشد توده ای حزب که میتواند دفعتا و در مدت کوتاهی اتفاق بیافتد را نمی بیند.
جنبه دیگر این نقد که معنای عملی مشخص تری دارد و به پراتیک حزب بیشتر مربوط می شود، برخورد به حزب و امر سازماندهی حزبی بعنوان یک امر جانبی فعالیتهای دیگر و پله آخر تبلیغ و ترویج و اثبات حقانیت تاکتیکی حزب است! این یک نوع تلقی است که بنظر من کاملاً در نحوه ای که ما حزب را به میان مردم بُرده ایم تأثیر داشته و نه فقط هم در تبلیغ و ترویج اعضا و کادرها بلکه مثلاً در تلویزیون مان هم این اشکال وجود داشته است. و بخصوص شما در برنامه های زنده و مستقیم با مردم این مساله را مشاهده میکنید.
همین تجربه برنامه های زنده تلویزیون بما نشان میدهد که نقد حزب – پروسه صرفا یک امر تئوریک و یا سبک کاری نیست. امروز دیگر این یک ضرورت عاجل و پاسخ مشخص ما به شرایط حاضر در جامعه است. حزب پاسخ اتحاد و وحدت است که مردم بطور وسیعی آنرا مطرح میکنند و معمولا راه حل را در وحدت احزاب و نیروهای اپوزیسیون می بینند. جواب ما به این وحدت طلبی مردم مشخصا حزب و متحد شدن حول اهد اف و سیاستهای حزب است. برای اتحاد و همبستگی به اهداف و سیاستهای متحد کننده نیاز است، انسانها در وسیعترین سطح تنها میتوانند حول خواستها و آرمانهای انسانی متحد شوند و پرچم این انسانیت در دست حزب ما است. ما باید حزب را بعنوان راه متحد شدن بعنوان راه قدرتمند شدن در مصاف با جمهوری اسلامی و بعنوان راه شکل دهی به یک انقلاب عظیم و پیروزمند برای سرنگونی حکومت اسلامی معرفی کنیم. باید به مردم توضیح بدهیم و قانعشان کنیم که بدون حزب نمیتوان از شر جمهوری اسلامی خلاص شد.
ضرورت و مطلوبیتِ حزب و با حزب بودن از همان جایی ناشی میشود که ضرورت و مطلوبیت شعار آزادی، برابری و جامعه سوسیالیستی می آید. اینها هر دو در یک سطح اند. هم سطح اند. دو روی یک سکه اند. در جهان واقعی به هم مربوط اند و باید این حقیقت را بدون رو در بایستی، رُک، صریح و روشن به مردم گفت.
ریشه های اجتماعی و نظری حزب- پروسه
اجازه بدهید ببینیم حزب – پروسه از کجا نشات میگیرد و زمینه های تاریخی و اجتماعی این نظریه چیست؟
به نظر من این نوع تلقی از حزب از زمینه های اجتماعی برخوردار است که در نهایت به تاریخچه سیاسی جامعه بر می گردد. دیکتاتوری هایی که وجود داشته، سرکوب و ممنوعیت احزاب اپوزیسیون و لذا پا نگرفتن سنت مبارزه حزبی و در نتیجه کلاً عدم آشنایی جامعه با حزب و حزبیت یک علت اساسی این نحوه نگرش به حزب و حزبیت است. آن معدود احزابی هم که برای مدت کوتاهی فعال بوده اند معمولا مانند حزب توده خوش سابقه نیستند و یک تجربه منفی برای مردم محسوب میشوند. کل این شرایط در نهایت یک نوع حزب گریزی و عدم استقبال از مبارزه حزبی را در جامعه دامن زده است. در افکار عمومی این ذهنیت شکل گرفته است که احزاب بدنبال قدرت خودشان هستند. یک عارضه این وضعیت تقدیس فعالیت های فردی و غیر متشکل افراد، و برتری فعالیتها فردی روشنفکران و شاعران و غیره به مبارزه حزبی است. در اذهان عمومی مثلا اگر شما شاعری باشید که با ایما و اشاره کمی حرف های چپ بزنید، بسیار برتری دارید نسبت به حزبی که تمام برنامه و زندگی اش، مبارزه برای رسیدن به یک جامعه سوسیالیستی بوده است! در فرهنگ عمومی جامعه مبارزه فردی و مستقل (مستقل از احزاب)، کار فرهنگی کردن و یا حتی کار سیاسی کردن ــ اما بگونه ای مستقل و فردی ــ همیشه فضیلت شمرده شده است و این فعالین فردی همیشه از کسانی که در احزاب اند و کار حزبی می کنند، طلبکاربوده اند! گویی حزب برای خودش کار می کند و قدرت گرفتن حزب چیز بدی است و در مقابل شاعران و هنرمندان و روشنفکران و فعالین سیاسی منفرد و جدا از احزاب کلید رهائی مردم را در دست دارند!
یک بروز دیگر این عارضه ارج و قرب و از خود متشکری ناموجه روشنفکران منفرد، سازمانهای مستقل از احزاب است. سازمان های مستقل کارگری! سازمان های مستقل زنان! کانون مستقل، نهاد مستقل! و غیره! منظورشان مستقل از دولت نیست بلکه مستقل از احزاب است. مساله بر سر محظورات امنیتی هم نیست. بخصوص در شرایط سیاسی امروز جامعه ایران تشکلهای علنی میتوانند فعالیت کنند بی آنکه ناگریر باشند استقلال از احزاب را بر سر در خودشان بنویسند. این یک ملاحظه امنیتی نیست، یک طرز فکر سیاسی است که همانطور که گفتم در حزب گریزی عمومی جامعه ریشه دارد. بعبارت دیگر اختناق به شیوه پایه ای تر و اجتماعی تری و تاریخی تری از این تشکلها را از احزاب دور کرده است. استقلال از احزاب را بعنوان یک فضیلت و بعنوان یک نقطه مثبت در جامعه جار می زنند! مردم، بیایید و به نهاد مستقل ما کمک کنید! ما به احزاب وابسته نیستیم! بیایید ما را انتخاب کنید، ما بهتر کار می کنیم! ما در عرصه حقوق کودک فعال تریم چون به حزبی وابسته نیستیم! حالا مهم هم نیست که اساساً آن حزب خوب است یا بد. ما به حزبی وابسته نیستیم! همین! حزبیت، در خود، در این فرهنگ بد است. حزبیت، در خود، یعنی اپورتونیسم! این حزب گریزی را باید در کنار ممنوعیت احزاب و در کنار نبود آزادیهای سیاسی و در کنار زندان و شکنجه واعدام، از”برکات” دیکتاتوری و اختناق برای طبقه حاکمه تلقی کرد.
این یعنی خلع سلاح سیاسی مردم و کارگران در همان قدم اول. این نظرات در جوهر خود تخم شکست را با خود به همراه دارند. این یک عارضه مستقیم اختناق و نبود آزادی سیاسی در جامعه است که باید با تمام قوا به جنگش رفت.
این ذهنیت در لباس چپ خودش را در این نظریه نشان میدهد که طبقه کارگر باید بقدرت خودش آزاد شود. گویا حزب ربطی به طبقه کارگر ندارد و گویا طبقه کارگر میتواند بدون حزب و تشکل حزبی از بورژوازی خلع ید کند. چپ غیر کارگری این را نمیتواند درک کند که پیش شرط اصلی بقدرت سیدن طبقه کارگر و یا شرط اینکه بتواند خود و توده مردم را از شر سرمایه خلاص کند سازمان حزبی و روی آوری به حزب است. حزبی که آرمان و راه طبقه کارگر برای آزادی و رهائی را بمیان جامعه ببرد و آنرا به نیروی مادی تبدیل کند. حزبی که خواستهای بر حق و انسانی طبقه کارگر برای رهائی کل جامعه را نمایندگی کند، حزبی که قادر باشد در عرصه سیاسی بجنگ طبقه حاکمه برود، از بورژوازی خلع ید کند و آزادی و برابری را متحقق کند. این راه واقعی آزادی طبقه کارگر “بقدرت خودش” است.
وقتی به نقش و جایگاه سیاسی و اجتماعی حزب در همین معنایی که گفتم توجه کنید، متوجه می شوید که چطور درک درست از حزب مستقیما به سیاست واستراتژی ما برای تصرف قدرت سیاسی مربوط میشود. این تاکید بر نقش حزب در واقع بر شناخت درست مکانیسمهای اجتماعی دست بردن به قدرت سیاسی مبتنی است و ربط کاملاً مستقیمی به پیروزی این مبارزه دارد! دیدن جایگاه و موقعیت حزب در نظر و در عمل حزبی مستقیما به امر سازماندهی و رهبری انقلاب مربوط میشود. تنها وجود حزب کافی نیست، شرط شکل گیری انقلاب و پیروزی در مبارزه برای بزیر کشیدن بورژوازی، اجتماعی شدن حزب و انتخاب اجتماعی حزب از جانب کارگران و توده مردم است. و این انتخاب وقتی میتواند صورت بگیرد که حزب در تئوری و پراتیک هر روزه خودش حزب را در همین ظرفیت ببیند بشناسد و بجامعه بشناساند.
اگر اهمیت و ضرورت وجود حزب را نفهمیم و آنرا بخوبی در پراتیک مان پیاده نکنیم و آنرا بر تبلیغ، ترویج و سازماندهی مان ناظر نکنیم آنوقت، بنظر من از رهبری و سازماندهی جنبش سرنگونی و انقلاب نیز سخنی در میان نخواهد بود!
وقتی از وجود این زمینه اجتماعی صحبت می کنم منظورم این نیست که باید به این شرایط تسلیم شد. کاملاً بر عکس. حرفم این است که باید این زمینه ها را بشناسیم تا بدانیم با چه ذهنیتی مقابله می کنیم! موانع اجتماعی بر سرِ راه ما چیست و کیست و چطور باید با این موانع دربیفتیم و آنها را کنار بزنیم. بنظر من، همین موانع اجتماعی است که انعکاس اش را در صفوف خودمان و در پراتیک فعالین حزبی بصورت یک نوع بدهکار بودن می بینیم! ممکن است آگاهانه این چنین نباشد اما بالاخره سابقه و زمینه اجتماعیِ این بدهکاری از اینجا می آید که اختناق و دیکتاتوری در جامعه هیچگاه اجازه نداده است که حزب و حزبیت در جامعه ایران معنا پیدا کند و به یک سنت سیاسی تبدیل شود. و بر این زمینه هم انواع تئوری های حزب گریزانه از جانب چپ سنتی مطرح شده و به یک مانع ذهنی بر سر راه سازماندهی حزبی بخصوص در میان فعالین کمی باسابقه که خود را چپ میدانند، تبدیل شده است.
حزب و اکتیویستها
این عارضه حزب گریزی بخصوص در میان اکتیویستهای جنبش کارگری، و در سطح عمومی تری فعالین چپ جنبشهای اعتراضی موجود در جامعه، حتی درمیان بخشی که به حزب نزدیک میشوند، خود را به شکل محدود دیدن نقش و مطلوبیت حزب در همان عرصه معین نشان میدهد. برای بسیاری از این فعالین محور و مرکز مبارزه همان عرصه معین کار آنهاست و همه چیز با این معیار سنجیده میشود. این گرایش در میان فعالین جنبش کارگری ناشی از یک تلقی محدودنگرانه است که کارگر را یک صنف و جنبش کارگری را به کارخانه ها و مبارزه بر سر شرایط فروش نیروی کار محدود میبیند. این نهایتا یک دیدگاه “آنارکو سندیکالیستی” است که مطلوبیت حزب را در سرویس دادن به مبارزات جاری کارگری می بیند و بس!
برای این فعالین حزب و حزبیت همانقدر اهمیت دارد که بتواند در آن کارخانه یا در همان عرصه فعالیت به آنان سرویس بدهد! این گرایش حزب را بعنوان یک ستاد مبارزه طبقاتیِ و سراسری طبقه کارگر علیه بورژوازی نمی بیند. در این بینش مبارزه سیاسی علیه طبقه حاکمه، مبارزه برای تصرف قدرت سیاسی و بسیج توده مردم و بخشهای دیگر جامعه که از وضعیت موجود ناراضی هستند جائی ندارد. این واقعیت را نمی بیند که هر مبارزه مشخص کارگران، بر سر پرداخت دستمزهای عقب افتاده و یا برای جلوگیری از اخراج و بیکارسازیها و غیره، یک جبهه و یا یک عرصه معینِ مبارزه عمومی تر علیه کل سلطه بورژوازی است و حزب، ستاد فرماندهی و رهبری این مبارزه عمومی تر است.
به هیچ وجه اینطور نمی بینند. کاملا بر عکس. این دسته از فعالین خود و عرصه معین مبارزه خود را محور این مبارزه می بینند و حزب را حول مبارزه معین خود میسنجند و ارزیابی میکنند. من اینان را طرفدران تاکتیکی حزب مینامم. مهمانانی که میآیند و میروند. این فعالین حتی ممکن است بعنوان یک اکتیویست و بعنوان یک فعال جنبش کارگری سرشناس هم بشوند، و پیشروی هم بکنند، اما بدلیل محدودنگریشان نمیتوانند حزب را نمایندگی کرده و سازمانده حزب در دل مبارزات جاری باشند.
ما اعضایی داریم، کادرهایی هم در این سطح داریم که در جنبش کارگری فعال اند، جلو آمده اند و سرشناس اند ولی به هیچ وجه در سازماندهی حزبی در محیط فعالیت خود موفق نبوده اند. اشتباه از آنان نیست اشکال از کار خود حزب است که نظرا و عملا این بینش را نقد نکرده و حزب را بعنوان ارگان رهبری کل مبارزه طبقه علیه سرمایه داری و بعنوان ستاد مبارزه سیاسی طبقه علیه بورژوازی و بعنوان نماینده طبقه کارگر به این فعالین معرفی نکرده و به جامعه نشناسانده است. وقتی خود ما ضرورت و مطلوبیت حزب را از سر حقانیت تاکتیکها و سیاستهایش توضیح میدهیم، طبعا کسی که به این سیاستها جذب میشود هم همینطور می بیند و عمل میکند. وقتی حزب و حزبیت را در این خلاصه میکنیم که اخبار مبارزه فعالین را خوب منعکس میکند و برای این مبارزات حمایت جلب میکند و رهنمودهای تاکتیکی خوبی میدهد و غیره، وقتی از این سطح فراتر نمیرویم طبیعی است که فعال این مبارزات هم حزب را حد اکثر یک عامل کمکی و یک سرویس دهنده ببیند و آنرا فقط با عملکرد و رهنمودهای تاکتیکی اش در عرصه مبارزه معین خودش بسنجد. و پَس فردا هم ممکن است بر سرِ یک شعار یا تاکتیک و یا اینکه چرا اخبار مبارزه مرا خوب منعکس نکردی از حزب دور بشود و به خیل تقدیس کنندگان فعالیت مستقل از حزب به پیوندد!
وقتی شما حزب و حزبیت را فقط بر این اساس که تاکتیک های خوبی دارد، شعارهای مبارزاتی خوبی دارد، خوب اخبار مبارزاتی تو را منعکس میکند و غیره معرفی و تبلیغ کنید و ضرورت و مطلوبیت حزب را در جایگاه واقعی خود اش قرار ندهید، طبعاً اگر دو تاکتیک تان اشتباه باشد، اولین باری که حتی طرف فکر کند اشتباه است، خوب، تمام این ساختمان فرو می ریزد! چرا که آنرا بر پَر کاه بَنا کرده اید! بر شِن بنا کرده اید. حزب را از همان اول بر این پایه استوار نساخته اید که اگر می پذیری سوسیالیسم خوب است، حزب هم به همان اندازه خوب، ضروری و مهم است! و اگر سرمایه داری بَد است، غیر حزبی بودن هم همانقدر بد است! اگر بتوانیم این را جا بیندازیم و نه فقط هم بگوییم و آگاه کنیم بلکه در پراتیک مان، در تبلیغ و ترویج، در گفتارها و رهنمود دهی های هر روزه مان، این موضوع حاضر و ناظر بر کار ما باشد، آنوقت نه تنها این گرایشات محلی برای بروز پیدا نمیکنند بلکه حزب و حوزه ها و تشکلهای حزبی در دل مبارزات جاری شکل میگیرند و گسترش پیدا میکنند.
این زمینه را خودِ ما ــ نادانسته ــ با کارمان فراهم کرده ایم. با “حزب ــ پروسه” به همینجا می رسیم! ناگزیر به اینجا می رسیم! حزب و حزبیت را در جای خود اش، در همان سطح پایه ایِ نقد سرمایه داری و مطلوبیت سوسیالیسم نمی گذاریم و در نتیجه وضع به اینجا منجر می شود!
حزب نماینده طبقه در عرصه قدرت سیاسی است
وقتی من از حزب، اهمیت و ضرورت اش سخن می گویم، خوب، یک جنبه پایه ای اش این است که اساساً حزب تشکل و سازمانی است که برای رهایی جامعه، رهایی طبقه کارگر، زیر و رو کردن نظام سرمایه داری، آوردن سوسیالیسم و غیره می جنگد. اما اینها هنوز کلی گویی است و در واقع اینها را همه می گویند و می دانند. شاخه های مختلف چپ و حتی آنهایی که حزبی نیستند هم، می گویند که حزب همین است. (البته با این تبصره که فعلاً نمی توان به آن رسید و بعد از یک پروسه طولانی است که کم کم به چنین حزبی خواهیم رسید)! این یک جنبه از ضرورت و اهمیت حزب است اما جنبه مهم تر و مشخص تراش این است که ما حزب را نماینده طبقه کارگر در عرصه مبارزه برای قدرت سیاسی می دانیم.
وقتی ما به مبارزه سیاسی میپردازیم و بر این واقعیت تاکید میکنیم که طبقه کارگر باید برای گرفتن قدرت سیاسی در عرصه سیاست مقابل بورژوازی بایستد، در واقع بطور مشخص تری به اهمیت حزب می رسیم و حزب را وارد تصویر می کنیم. کارگران می توانند برای مطالبات و حقوق صنفی شان اعتصابات و مبارازت وسیعی داشته باشند، می توانند انواع تشکل های صنفی درست کنند، سندیکا و مجمع عمومی و حتی شورا ایجاد کنند و حتی حقوقی را هم از بورژوازی بگیرند و چه بسا بتوانند با این نوع مبارزات یک نوع رفرم هایی را هم به بورژوازی تحمیل کنند. همه اینها لازم و مهم اند اما، به هیچ وجه کافی نیستند! بدون حزب جامعه رها نمی شود. سرمایه داری سرنگون نمی شود و سوسیالیسم، آزادی و برابری نمی آید و معنای تمام اینها این است که طبقه کارگر باید در عرصه سیاست نمایندگی شود و پرچم اش را بلند کند تا اینکه بتواند خود اش و جامعه را آزاد و رها سازد. این نمایندگی طبقه کارگر در عرصه سیاست، چیزی جز حزب و مبارزه حزب برای قدرت سیاسی نیست و بنظر من اساسا ً تعریف کمونیسم کارگری از حزب همین است.
قبلاً هم به این موضوع اشاره کرده ام که در بَدو تشکیل حزب کمونیست ایران این بحث بدین شکل مطرح شد که حزب کمونیست نماینده استقلال همه جانبه طبقه کارگر در عرصه نظری، استراتژی، تاکتیکی، تشکیلاتی است و معنای “کُنکرت” تر و مشخص تر این موضوع که در بحث حزب و جامعه و حزب و قدرت سیاسی مطرح می شود، این است که حزب کمونیست کارگری نماینده طبقه کارگر برای گرفتن قدرت سیاسی است. منظورمان هم فقط حزبی نیست که توانسته باشد طبقه کارگر را در خود متشکل کند. از این دست پیش شرط ها نداریم! حزب! حزبی که تشکیل شده است! به عبارت دیگر، حزب با افق اش، سیاست اش، استراتژی اش و تاکتیک هایش است که “کارگری” است و نه با تعداد فیزیکی کارگران. و دقیقاً به همین خاطر بود که ما گفتیم حزب “کارگری” و نه حزب “کارگران”! کمونیسم کارگری و نه کمونیسم کارگران! این تصور اشتباه است که گویا هر چه تعداد کارگران در یک حزب بیشتر باشد آن حزب کمونیستی تر است! همانطور که این دید اشتباه است که هر چه بیشتر مجمع عمومی تشکیل شود و یا شوراها بیشتر باشند، جامعه بیشتر بطرف سوسیالیسم می رود! سوسیالیسم از دل شورا در نمی آید! سوسیالیسم از دل مجمع عمومی در نمی آید! سوسیالیسم از دلِ “بگذار هزار گل بشکفد تا همه حرف های خودشان را بزنند” در نمی آید! سوسیالیسم تئوری معینی است که متفکر دارد، رهبر دارد، مارکس را داشته، منصور حکمت را داشته و حزبی حولِ اینها درست شده است. حول این سیاست ها. حول این آرمان ها. استراتژی و تاکتیک اش را از اینجا می گیرد و نه از توده ی طبقه یا از توده ی مردم. بر عکس، توده طبقه برای اینکه رها شود باید حول این سیاست ها گِرد بیاید! ما حزب طبقه کارگر هستیم بخاطر برنامه “یک دنیای بهتر”! بخاطر سیاست ها و بدلیل پراتیک مان.
بدیهی است که هر چه کارگران و بخصوص رهبران کارگری بیشتر با ما باشند، ما به قدرت نزدیکتریم اما ماهیت و تعریف حزب از اینجا در نمی آید! کمونیستی بودن حزب، کارگری بودن حزب از اینجا در نمی آید. کارگری بودن حزب از خط اش، سیاست اش و استراتژی اش در می آید. همانگونه که بورژوایی بودن یک حزب بورژوازی از اینجا در نمی آید که چند نفر بورژوا در یک حزب بورژوایی هستند! کافی است بروید برنامه اش، سیاست اش یا موضع اش را ــ مثلاً ــ در مورد جنگ، اروپای واحد یا عراق بخوانید تا بگویید این یک حزب راست است. بورژوایی و نئوکنسرواتیستی است یا این حزب لیبرال بورژوا است. به همین ترتیب هم، هرفردی در جامعه فقط کافی است نیم ساعت برنامه کانال جدید را ببیند تا بگوید این یک حزب کمونیستی است! و درست هم می گوید! این یک حزب کارگری است. لازم نیست بپرسد چند نفر کارگر در این حزب اند.
ما مدتهاست این دید را بعنوان یکی از جنبه های بینش چپ سنتی نقد کرده ایم و به نظر من کلید این نقد تاکید بر این واقعیت است که حزب کمونیست کارگری نماینده طبقه کارگر در عرصه مبارزه برای قدرت سیاسی است. این حزب طبقه کارگر را نمایندگی می کند و بدون این حزب، طبقه کارگر هر اندازه هم متشکل باشد، شورا داشته باشد، مجمع عمومی داشته باشد و غیره و غیره، کلاه اش پسِ معرکه است! به هیچ جا نمی رسد و نمی تواند قدرت سیاسی را بگیرد. می زنند! می کوبند اش و شوراهایش، مجمع عمومی و تشکلهایش را داغان می کنند! اگر هم بتواند از پایین حقوقی را بگیرد و رفرم هایی را هم به بورژوازی تحمیل کند، اینها قابل پَس گرفتن اند! بخصوص در جامعه ای نظیر ایران دیکتاتوری حاکم بسرعت این پیشرویها را به عقب میراند! بنابراین، کسی که می خواهد طبقه کارگر حتی یک قدم به جلو برداشته و حتی یک میلیمتر زندگی اش بهتر شود، باید حزب را بخواهد. تعریف حزب، درک اهمیت و ضرورت حزب بعنوان نماینده طبقه کارگر در مبارزه بر سرِ قدرت سیاسی، یک مسئله بسیار تعیین کننده است و این یک وجه تمایز حزب ما با تمام جریانات چپی است که آنها هم حزب دارند و آنها هم به حزب معتقد اند.
خوب، اینجاست که بنظر من، ما اگر واقعاً این درک را داشته باشیم، آنوقت منتقل اش هم می کنیم. آنهم با زبان کاملاً تعرضی و کاملاً هم طلبکار! هر کسی، از فعال ترین رهبر کارگری و غیره که جلو آمد، همین را جلو اش می گذاریم که بدون حزب در سیاست به جایی نمی رسی! در تصرف قدرت سیاسی به جایی نمی رسی! این طبقه کارگر حزب خود اش را دارد که به آن می گویند حزب کمونیست کارگری و تویی که بیرون هستی، با طبقه کارگر نیستی و نه بر عکس! من با طبقه کارگرم! این حزب هفده سال است و این جنبش سی سال است که طبقه کارگر را نمایندگی می کند و شما که با این حزب و با این جنبش نیستی، هیچ ربطی به کارگر نداری! بحث همین است. همینطور باید گفت. با این هم کاری ندارم که دست ات پینه بسته است یا نه و یا در چند اعتصاب در چند کارخانه دخیل بوده ای! اگر با حزب نباشی، فوق اش یک اکتیویست جنبش صنفیِ کارگری باقی می مانی که در سیاست کلاه ات پسِ معرکه است! چون با حزب نیستی. حزب ات را نشناخته ای! چون هفده سال است که این حزب هست و فعال است و مبارزه می کند و تو تازه داری این بحث ها را با من می کنی! متوجه نشده ای که حزب یعنی چه و بنظر من، همین درک، همین تلقی که این حزب نماینده طبقه کارگر برای گرفتن قدرت سیاسی است و درک عمیق اینکه این حزب، حزبی کارگری است، درک و فهم عمیق این واقعیت، یک پایه ی اساسی است تا ما بتوانیم کاملاً تعرضی و از یک موضع طلبکارانه، به جنگ آن گرایشات ضد حزبی و حزب گریزی که در جامعه، در فعالین جنبش کارگری و نیز در خودِ چپ وجود دارد برویم و حزب را در جایگاه واقعی خود اش قرار دهیم.
وقتی ما می گوییم که این حزب نماینده طبقه کارگر برای کسب قدرت سیاسی است، دو معنا را در نظر داریم؛ یکی اینکه طبقه کارگر بدون حزب سیاسی خودش نمی تواند از بورژوازی خلع یَد سیاسی کند! چنین چیزی ممکن نیست! طبقه کارگر نمی تواند بدون حزب اش قدرت سیاسی را بگیرد و نکته دیگر، که به همان اندازه مهم است، اینکه نمی تواند جامعه را، توده زحمتکشان و اکثریت مردمی را که در استثمار نفع مستقیمی ندارند، پشت خود اش بسیج کند و دنبال خود اش بیاورد. نمی تواند جنبش کمونیستی را به یک جنبش عمومی تبدیل کند. نمی تواند جامعه را برای رها شدن از سلطه سرمایه بلند کند! و این موضوعی بود که در پلنوم بیست و نهم در بحث بر سرِ سوسیالیسم و اجتماعی بودن سوسیالیسم مطرح شد. اینکه طبقه کارگر به سوسیالیسم نمی رسد بدون آنکه بتواند جامعه را بسیج کند. دراینجا تمام بحث من اینست که اساساً بدون حزب چنین چیزی ممکن نیست. حزب ارگان نمایندگی شدن و اعمال رهبری طبقه کارگر در عرصه های مختلف مبارزه علیه بورژوازی است. بدون حزب طبقه کارگر در عرصه مبارزه علیه ستمکشی زن، علیه مذهب، علیه بیحقوقی جوانان علیه اعد ام و سنگسار، علیه دو قطب تروریستی در جهان و غیره و غیره حضور ندارد. و لذا نمیتواند جامعه را برای رهائی از سلطه سرمایه بدنبال پرچم سوسیالیسم بسیج کند و بحرکت درآورد.
مثل روز روشن است که هیچ اکتیویست و رهبر عملی جنبش کارگری نمی تواند بدون حزب کمترین نقش و دخالتی در جنبشهای اعتراضی دیگر در جامعه داشته باشد. فعالین جنبش کارگری در مبارزه طبقه برای مطالبات صنفی اش یعنی مبارزه بر سر شرایط بهتر فروش نیروی کار نقش ایفا میکنند اما این نقش با همه اهمیتش برای بهبود وضع کارگران، برای بسیج جامعه علیه بورژوازی کافی نیست. به این منظور طبقه کارگر باید اعلام کند که در مورد مسائل مختلف سیاسی چه می گوید، بر سر مسئله رابطه آمریکا با ایران چه می گوید، درباره وضعیت خودِ جمهوری اسلامی و راههای سرنگونی اش چه می گوید، و از سوی دیگر در مورد مساله بیحقوقی زن، در مورد مسائل و مبارزات جوانان، مبارزه علیه اعدام، علیه سنگسار و جدایی مذهب از دولت و غیره چه می گوید. طبقه کارگر باید پرچم اعتراضی و نقد عمیق خود به کلیت نظام سرمایه داری را در برابر جامعه بلند کند و برای ایفای این نقش طبقه به حزب نیازمند است. تنها حزب سیاسی طبقه میتواند جامعه را به چپ سوق بدهد و با دخالت فعال و اعمال رهبری در جنبشهای اعتراضی، نه و اعتراض سوسیالیستی طبقه کارگر به وضع موجود را به یک نه و جنبش اعتراضی عمومی تبدیل کند.
به همه این دلایل است که باید با صد درجه تاکید اعلام کرد حزب نماینده طبقه کارگر در عرصه مبارزه برای قدرت سیاسی است و بدون حزب طبقه کارگر نمیتواند خود و جامعه را از شر نظام سرمایه داری رها کند.
ندیدن این واقعیت تنها میتواند از یک دید محدودنگرانه از مبارزه طبقاتی، از محدود دیدن کارگران به یک صنف و ندیدن موقعیت اجتماعی و سیاسی کارگران بعنوان یک طبقه در جامعه سرمایه داری نشات بگیرد. این محدود نگری حتی در عرصه مبارزه صنفی هم راه بجائی نمیبرد. واقعیت آنستکه بدون حزب حتی مبارزات صنفی طبقه کارگر به دستاوردهای قابل اتکائی منجر نخواهد شد. و این واقعیت بخصوص در جامعه ای نظیر ایران بروشنی قابل مشاهده است. اگر طبقه کارگرنتواند در عرصه های دیگر، در عرصه مبارزه علیه بی حقوقی های سیاسی، و علیه اعدام و قصاص و مذهب و بیحقوقی زن جمهوری اسلامی را عقب براند، اگر نتواند قدرت دولتی را در سطح جامعه به چالش بکشد در عرصه کارخانه ها و مطالبات صنفی خود هم بجائی نخواهد رسید. نمیشود بیحقوقی و نابرابری و سرکوب اعدام و قصاص و اعتیاد در جامعه بیداد کند اما کارگران حقوق صنفی شان را بدست آورده باشند. نمی تواند فقط یک گل در کارخانه ها بشکفد! جنبش کارگری در ایران نمی تواند ــ مثلاً ــ مانند جنبش کارگری در فرانسه باشد (با قدرت اتحادیه های کارگری و یا دستاوردها و حقوق کارگری اش) اما بقیه جامعه در شرایط قرون وسطائیِ امروز جمهوری اسلامی باقی بماند! چنین چیزی ممکن نیست و برای اینکه همه جامعه جلو بیاید و بتوانیم کل جامعه را بسیج کنیم، به حزب نیاز داریم. نمی توانید فقط در کارخانه ها جلو بروید و بقیه جامعه عقب بماند! و برای بجلو راندن کل جامعه طبقه کارگر باید بعنوان رهبرِ جنبش رهائی زن، بعنوان رهبر مبارزه با مذهب، رهبر مبارزه علیه بی حقوقی کودک، رهبر خلاصی فرهنگی جوانان ظاهر شود و این کار حزب سیاسی طبقه است و بس.
در ایران این حزب وجود دارد. هر کسی کلاه اش را قاضی کند، می گوید این حزب وجود دارد و اگر اهمیت و ضرورت حزب را درک کند، این حزب را انتخاب میکند. بنظر من، هر انسان چپ و رادیکالی در جامعه ایران اگر اهمیت حزب و مبارزه حزبی علی العموم را بفهمد و درک کند، به حزب کمونیست کارگری می پیوندد. اگر اشکال و ایرادی هست در درک و تلقی ای است که حزب را بعنوان نماینده طبقه کارگر در سطح جامعه و بویژه در عرصه مبارزه بر سر قدرت سیاسی نمی بیند! درک نمی کند و راستش را بخواهید خودمان هم نمی بینیم! خودمان هم اینرا ندیده ایم که دیگران هم نمی بینند! خودمان منتقل اش نکرده ایم که منتقل نشده است. بنابراین باز هم بر می گردم به جایگاه حزب در تلقی ما، در ذهنیت، در افق و درپراتیک خود حزب. و بازهم تاکید میکنم که کلید حل مساله اینجاست.
عضو و کادر
در اینجا می خواهم به بحث عضو گیری بپردازم و بطور مشخص تری به بحث عضو و کادر اشاره کنم. ابتدا باید بر این تاکید کنم که خطاب به هر کسی که می آید در می زند و می خواهد به حزب نزدیک شود، خطاب به هرکسی که میپرسد رهبر کیست و چه باید بکنم، در همان سطحی که می گوییم جمهوری اسلامی باید سرنگون شود و راه ما این است که از شرّ این رژیم خلاص شویم و غیره، در همان سطح هم باید تاکید کنیم که راه حل ما ملحق شدن به حزب است. ما حزب را درست کرده ایم برای همین! حزب اساسِ “چه باید کرد” ما است. باید برای هر که میخواهد از شر جمهوری اسلامی خلاص شود توضیح بدهیم که برای رهائی باید به حزب پیوست. در همان قدم اول، درست به همان صورتی که ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی را توضیح می دهیم، باید ضرورت و مطلوبیت حزب را هم توضیح بدهیم. اگر کسی دَه دقیقه تلفنی با ما صحبت می کند و اگر پنج دقیقه در مورد سیاست، اهداف و آرمان های مان صحبت کنیم، باید در پنج دقیقه بعدی موضوع صحبت ما اهمیت، ضرورت و مطلوبیت حزب باشد. منظورم فقط فراخوان پیوستن به حزب نیست. باید حزب را بعنوان راه رهائی توضیح بدهیم و قانع کنیم. هر کس که به هر گوشه ای از وضع موجود عتراض داشته باشد میتواند به حزب ما بپیوندد و ما باید تلاش کنیم که تعداد هر چه بیشتری از این معترضین به عضویت حزب درآیند.
در مورد تفاوت میان عضو و کادر باید گفت که عضو کسی است که به هر دلیلی بطرف حزب آمده است. به هر دلیلی می گوید که من می خواهم عضو حزب بشوم و ما هم می گوییم که همین کافی است و هر کسی که بخواهد عضو حزب شود، عضو حزب است. هر کسی خودش را عضو حزب بداند، عضو حزب است و طبعاً آدم ها هم دیوانه نیستند که بدون درد و نارضایتی و اعتراضی بخواهند عضو حزب شوند. حتما از وضع موجود ناراضی اند، می خواهند کاری بکنند، امری دارند، مسئله ای دارند و به حزب روی میآورند که امرشان را به پیش ببرند. این واقعیت در عین حال به این معنی است که اعضا ــ در تمایز با کادرها ــ می توانند هر نوع گرایش یا دیدگاهی داشته باشند و حتی ممکن است یک عضوی سوسیالیسم نخواهد، طرفدار انقلاب سوسیالیستی نباشد و مثلاً فقط بخواهد زن آزاد شود. فعال جنبش زنان باشد و غیره. چنین کسی می تواند عضو حزب شود و این چیزی است که باصطلاح به آن می گوییم جلب شدن به حزب. ما قبلاً هم در مورد جلب و جذب شدن به حزب صحبت کرده ایم و من در اینجا می خواهم دوباره از این دو واژه برای بیان دقیق تر منظورم استفاده کنم.
عضو کسی است که همانطور که گفتم به هر دلیلی به حزب جلب شده است اما عضو نباید در همین سطح باقی بماند. باید دید اش وسیع تر شود، نقد اش عمیق تر شود، مبارزه را طبقاتی تر ببیند، هر چه بیشتر متوجه نقش و جایگاه خود حزب شود و از جمله متوجه گردد که وظیفه حزب فقط پاسخگویی به مسئله مشخص او نیست بلکه حزب پاسخ کل جامعه سرمایه داری را می دهد و متوجه شود که ریشه مساله مشخص او، مثلا ستمکشی زن و یا بیحقوقی های سیاسی و غیره، نظام سرمایه داری است. عضوی که به حزب آمده است، باید رشد کند و به این معنا، باید جذب شود. کسی که جلب ما شده است، باید جذب شود یعنی باید حزبی شود.
من اصطلاح حزبی شدن را به دو معنا به کار میبرم. یک معنی حزبی شدن تعمیق نقد و اعتراض به وضعیت موجود و طبقاتی دیدن مبارزه است، شناخت ماهیت ضد انسانی سرمایه داری و سوسیالیست شدن است. درک این واقعیت است که اعتراض و مبارزه در هر عرصه مشخص و از جمله مساله معینی که یک عضور ا به حزب جلب کرده، یک بخش از کل آن مبارزه ای است که حزب علیه نظام سرمایه داری به پیش می برد. این درک و شناخت در ارتقای یک عضو به کادر نقش اساسی دارد. ممکن است کادر حزبی در همان عرصه فعالیت باقی بماند اما از لحاظ درک و تلقی ای که از مبارزه و فعالیت حزبی دارد این محدودیت را در هم شکسته است، مبارزه را عمیق تر و هم جانبه تر میبیند نقش خود و عرصه مشخص فعالیت خود را در مبارزه برای آرمان سوسیالیسم و رهائی کل جامعه درک کرده است و درنتیجه در همان عرصه مشخص نیز فعالتر و موثر تر و پرنفوذ تر و موفق تر است.
این یک جنبه و مفهوم حزبی شدن است. جنبه دیگر عمیق تر شدن درک و شناخت از خود حزب و حزبیت است. یک تفاوت کادر و حزب تعلق حزبی آنان و اهمیت و حرمتی است که برای حزب قائل هستند. اغلب کسانی که به حزب میپیوندند نقش و جایگاه واقعی حزب را نمیشناسند و یک جزء مهم رشد سیاسی، شناخت بیشترشان از سرمایه داری و سوسیالیسم و تعمیق درک آنها از مبارزه طبقاتی، آگاهی و پی بردن به نقش و اهمیت حزب در این مبارزه است. برای یک کادر مبارزه غیر حزبی، متفرق بودن و غیر حزبی کار کردن باید همانقدر منفی و عقب مانده و غیر قابل قبول باشد که محدود ماندن به اعتراض درعرصه مشخص و سر باز زدن از مبارزه با کل نظام سرمایه داری؛ و از آنطرف حزب و حزبیت باید همانقدر اهمیت داشته باشد که مبارزه برای آزادی، برابری و سوسیالیسم. می خواهم بگویم که پروسه رشد اعضا در عین حال همراه است با پروسه تعمیق و درک بیشتر و وسیع تر از اهمیت، حُرمت و ضرورت و مطلوبیت حزب. این روندی است که اسم فنی و تشکیلاتی آن ارتقای عضو به کادر است.
بنظر من، کادر حزب با این معیار که چقدر در جامعه فعال است، اکتیویست است و غیره، تعریف نمی شود! کادر حزب قبل از هر چیز، کسی است که (بقول منصور حکمت) تمام نقشه ی عمل را در اختیار دارد! کادر حزب کسی است که ضرورت مبارزه برای سوسیالیسم را فهمیده و متوجه شده است که آن بخش خاص فعالیت خودش، یک بخشی از آن فعالیت عمومی تری است که حزب دارد در هر عرصه ای به پیش می برد و در واقع در این مسیر خودش را بعنوان عنصری از یک جمعِ متحد می بیند که در آن همه برای سوسیالیسم مبارزه می کنند.
حزبیت جزء پایه ای کادریت است. بخصوص وقتی در مورد اکتیویستها در جنبش کارگری و یا جنبشهای اعتراضی صحبت میکنیم این معیار بسیار اهمیت پیدا میکند.
ما معمولا کادر به کسی می گوییم که جلو افتاده، تشکل درست کرده، فعال جنبش کارگری است، فعال جنبش زنان، حقوق کودک و غیره است. همه اینها مهم و شورانگیز است اما به نظر من هنوز نشان نمیدهد که آن فرد کادر حزب است. همانطور که قبلا اشاره کردم بسیاری از این فعالین حزب را بعنوان یک عامل کمکی و سرویس دهنده به عرصه فعالین مشخص خود می بینند و ارزیابی میکنند و به این عنوان برسمیت میشناسند. و روشن است که این درک و تلقی از حزب و مبارزه حزبی بسیار محدود گرانه و عقب ماند ه است و خواه ناخواه در عرصه معین فعالیت عملی فعالین نیز نیزتاثیرات منفی خود را بجا میگذارد.
در بسیاری مواقع نفوذ و محبوبیت و مطلوبیت حزب برای فعالین بخاطر تاکتیکها و رهنمودهای مقطعی وعرصه ای حزب است. حزب خوبست برای اینکه به من درگیر در این عرصه مبارزه کمک می کند! اخبار اعتصاب ام را بخوبی پخش می کند یا برای مبارزه من حمایت مالی ومعنوی جمع میکند. یک اکتیویست جنبش کارگری به این دلایل عضو می شود. تا اینجا نه تنها هیچ نقدی به کار او و حزب وارد نیست بلکه این یکی از بهترین شیوه های عضو گیری است که باید هر چه بیشتر گسترش پیدا کند. اما مساله اینست که فعالی که به این ترتیب عضوحزب شده با همین ذهنیت و با همین تلقی باقی میماند و به او کادر هم می گوییم! این فعالین باید حزبی شوند، باید به کادرهای حزب و به ستون فقرات حزب در جنبش کارگری و یا در جنبشهای اعتراضی تبدیل شوند و به این منظور قبل از هر چیز باید ذهنیت محدودنگرانه شان به حزب و حزبیت نقد شود و کنار زده شود. این فعالین باید این حقیقت را درک کنند که بدون حزب هیچ کاری از پیش نمی رود! این موضوع باید اعتقاد عمیق یک کادر باشد. یک رهبر عملی اگر بخواهد فعالیت اش واقعاً به نفع رهایی و آزادی طبقه کارگر و کل بشریت و جامعه باشد، باید این فعالیت را به حزب و حزبیت ترجمه کند! من در بخش بعدی بحث در مورد عضو گیری اکتیویستها در این مورد بیشتر توضیح خواهم داد.
سازماندهی اکتیویستها و سازماندهی افراد عادی
بنظر من با دو نوع عضو گیری مواجه ایم. یکی عضوگیری اکتیویست ها و سازماندهی اکتیویست هاست. اکتیویست هایی که اساساً بطرف حزب می آیند به این دلیل که جواب آن عرصه معینی را که در آن فعال هستند، بگیرند. کاملاً هم حق دارند، باید هم اینطور باشد و یکی از بهترین انواع عضوگیری ها همین است که کسی درگیر یک عرصه ای باشد و به جانب حزب بیاید برای اینکه حزب جواب اش را می دهد و در واقع برای آن عرصه معین پاسخ دارد.
نوع دیگری از عضوگیری، در مورد افرادی است که اکتیویست عرصهِ معینی نیستند. عضوگیری وسیع و توده ای حزب اساسا این نوع عضوگیری است! یعنی عضوگیری افرادی که علی العموم به حزب نزدیک می شوند به دلیل درد و مسئله ای که دارند و نه بخاطر اینکه اکتیویست و فعال عرصه معینی هستند. به حزب نزدیک می شوند برای آنکه تازه یک نوع فعالیتی را شروع کنند که لزوماً هم، فعالیت در عرصه کارگری یا جلو افتادن و پیشرو بودن و رهبریِ عملی کردن نیست. افرادی عادی که اساساً می خواهند ببینند که چه می توانند بکنند.
تا جایی که به دسته اول مربوط می شود (در مورد اکتیویست ها)، باید چند نکته را مورد توجه قرار دهیم. یکی اینکه سازماندهیِ این نوع افراد برای حزب به معنای دخیل شدن مستقیم حزب در مبارزات جاری و در همان عرصه های معینِ فعالیت عملیِ آنهاست که در عین حال بسیار هم برای حزب با اهمیت است و به همین دلیل، تاکتیک های حزبی، سیاست ها و پلاتفرم های عملیِ حزبی و شعارها و رهنمودهای حزبی در جلب این افراد نقش کلیدی ایفاء می کنند و ــ بدرست ــ یک معیار قضاوت و ارزیابی این افراد این است که چقدر حزب می تواند در آن عرصه جوابگو باشد (مثل مبارزه کارگران هفت تپه و شرکت واحد یا عرصه های غیر کارگری مثل مبارزه علیه اعدام و سنگسار و غیره). در واقع فعالیتهای حزب همانقدر اکتیویست های این عرصه های معین را جلب می کند که حزب بتواند در آن عرصه معین، شعار، سیاست و تاکتیک روشنی داشته باشد، کارگشا باشد و جواب بدهد. همه اینها جنبه های مثبت سازماندهی این نوع افراد است که در واقع یک بخش، نتیجه و یک جزء مهم و تعیین کننده ای است از آن بحث عمومیِ تعیّن بخشی و سازماندهیِ علنیِ نهادها، کمیته ها، آکسیون ها، کمپین ها و غیره. نکته ای که در بحث سازماندهی حزب در ایران در مورد شان صحبت کردیم. این بحث البته فقط به حزب محدود نیست بلکه اساساً تعیّن بخشی به چپ در جامعه است و سازماندهی آن اکتیویست ها که باید پیشرو ترین شان و فعال ترین شان بیایند و جذب حزب شده و عضو و کادر شوند در عین حال که دارند آن فعالیت معین شان را به پیش می بَرند.
در اینجا میخواهم بر این نکته تاکید کنم که حضور کادرها، تشکل ها و هسته های حزبی (که زمانی اینها را حوزه های طراز نوین بعنوان حوزه های فعالین می نامیدیم)، در شکل دادن اجتماعی به چپ جامعه علی العموم، بسیار تعیین کننده است. بعبارت دیگر بدون سازماندهی حزبی در دل مبارزات جاری بحثی که در مورد تعیّن بخشی کرده ایم، ناقص است! ناقص است اگر سازماندهی حزبی در دلِ آن وجود نداشته باشد و اگر بخشی از این اکتیویست ها، پیشروترین و فعال ترین شان به حزب روی نیاورند و متوجه نباشند که اگر حزب در همان تشکل حضور بهم نرساند، آن عرصه را نمایندگی نکند و خودِ آن اکتیویست ها هم عضو یا کادر و یا یکی از رهبران عملیِ جنبش کارگری از طرف حزب نباشند، مبارزه و یا نهادهای علنی آنها نیز ناقص است و به جایی نمی رسد! بنابراین، می خواهم بگویم که یک جزء مهم از آن تعیّن بخشیِ چپی که علی العموم به آن اشاره می کنیم حزب و حزبیت است. اهمیت و ضرورت حزب است در دل همان تشکل های علنی و توده ای که در حال فعالیت هستند. این نوع فعالیت حزبی اکتیویستها و فعالین جنبشهای اعتراضی بدون برخورد به گرایش منفی و بازدانده ای که بالاتر به آن اشاره کردم ممکن نیست. منظورم همان گرایش است که حزب را بر این اساس ارزیابی میکند که چقدر به آنها و عرصه معینی که فعالیت میکنند فایده می رساند! یعنی کل جنگ را درخدمت یک نبرد معین تصور میکنند! مانند سرجوخه ای که درگیر گرفتن پُلی در یک نبرد است و گمان می کند کل آن جنگ براه افتاده است به این منظور که فقط آن پُل فتح شود! فکر می کند تمام ارتش، از تیمسار و ستاد فرماندهی و تمام سربازان اش در خدمت این هستند که ایشان بالاخره آن پُل را فتح نماید! کسی هم که می رود و یک کمیته یا نهاد علنی درست می کند، یک عرصه ای را بدست می گیرد و یا یک کمپینی را در داخل کشور براه می اندازد و بعد هم فکر می کند که کل حزب در خدمت آن کار است، دقیقاً همان تصور و توهم محدود و خودبینانه آن سرجوخه کذائی را دارد.
این یک گرایش خود بخودی منفی است، باید با آن مقابله کرد و راه مقابله اش هم اثباتی است. راه نقد این گرایش این نیست که بگوئیم عرصه مبارزه ای که درآن درگیر هستی مهم نیست و یا به درد نمی خورد! برعکس. اتفاقاً باید هر چه می توانیم برای تقویت و پیشروی آن جنبش معین بکوشیم و نشان بدهیم که چطور اتکا به حزب امر مشخص فعالین عملی در هر عرصه مبارزاتی که درگیر آن هستند را به پیش میبرد و مبارزه آنانرا تقویت میکند. اما در عین حال باید نشان بدهیم که این مبارزه قدم معینی است از یک جنگ سراسری که میخواهد جمهوری اسلامی را بیاندازد، سرمایه داری را در ایران لغو کند و سوسیالیسم را بیاورد. باید نشان بدهیم که گرفتن هر پل نبرد معینی از یک جنگ سراسری است که حزب علیه بورژوازی به پیش میبرد. هر فعال حزبی سرباز این جنگ سوسیالیستی است باید این حقیقت را دید تا به اهمیت هر نبرد مشخص پی برد. ما بعنوان یک حزب رهبری کننده باید این تلقی را به اکتیویست ها منتقل کنیم و این امری است مربوط به سازماندهی. امری است عملی! باید کلیت جنگ را در مقابل کسی که مشغول یک نبرد معین است، گذارد و به او شناساند تا بتواند حتی همان نبرد اش را بخوبی به پیش ببرد! باید این گرایش خود بخودی و رایج در میان اکتیویستها را کنار زد تا بتوانند نه تنها نبرد معین خود را بخوبی سازمان دهند و رهبری کنند بلکه به کادرها و رهبران جنبش و حزب سوسیالیستی طبقه کارگر تبدیل بشوند.
سازماندهی مردم عادی
جنبه دیگر امر سازماندهی به افراد عادی مربوط می شود که من آنرا سازماندهی گسترده می نامم و به هیچ وجه مقصودم این نیست که چون افراد عادی هستند، بنابراین نسبت به اکتیویست ها عقب تر و کم اهمیت تراند. به هیچ وجه اینطور نیست. در اینجا از یک سازماندهی توده ای صحبت می کنیم. کسانیکه با ما تماس می گیرند، کسانیکه اساساً حول کانال جدید جمع می شوند یا اساساً حولِ کمپین های دیگر ما، به ما و حزب سمپاتی پیدا کرده اند و تماس می گیرند و لزوماً هم سئوال شان این نیست که چه باید کرد، اظهار ارادت می کنند، به گویندگان و مجریان تلویزیون و شخصیت های حزبی اظهار لطف می کنند و یا به این کمپین یا فلان کار مشخص ما علاقمند می شوند. عضوگیری از میان این افراد یک بخش مهم از فعالیت سازماندهی ما است. طبعاً در مورد اینها آن تلقیات و گرایشاتی که گفتم، صادق نیست چون اساساً اکتیویست جایی نیستند و سئوال شان بر عکس این است که آیا اصلاً می توانند کاری بکنند. می توانند مثلاً بعنوان کسی که در کارخانه ای نیست یا در کارخانه هست اما رهبر عملی نیست، یک زن خانه دار یا یک فرد بیکار است و در خانه نشسته یا مغازه دارد، راننده تاکسی است و غیره، کاری بکنند. آیا در حزب جایی برای این افراد وجود دارد؟ خوب، پاسخ روشن است و بنظر من، هر کسی که اساساً اعتراضی به وضع موجود دارد و خواست و اعتراض بر حقی دارد، جایش در این حزب است و با اینحال، همین را هم باید معنا کرد. جایش در حزب هست یعنی چه؟ می خواهم بگویم با این افراد هم باید از همان قدم اول از ضرورت و اهمیت حزب صحبت کرد و حزب را بعنوان راه حل واقعی مسائل آنان معرفی کرد.
می بایست آن رمز و راز پیوستن به حزب و آن غبار و ابهام فعالیت حزبی را زدود. در مورد پیوستن این افراد به حزب، وکلا در سیاست عضو گیری ما، معیار این نیست که کسی لزوماً مجموعه ای از عقاید را می پذیرد یا حتی خود را کمونیست میداند. قبل از اینها، مهم تر از اینها و تنها شرط لازم پیوستن به حزب، این است که شما می خواهید یک کار معینی را در آن جهتی که حزب می گوید، انجام دهید، و قدم جلو می گذارید که انجام دهید. بنظر من، اساسِ حزب و حزبیت، پراتیک حزبی است و شما باید بتوانید این پراتیک را ساده، روشن و بشکل عملی برای آن کسی که به حزب روی آورده و فعال عملی هم نیست، توضیح دهید. خوب، کسی که فعال عملی و اکتیویست است، بیشتر با او حرف داریم و می توانیم بحث تعیّن بخشی را هم در مقابل اش بگذاریم اما در مورد کسی که فعال عملی نیست، چه؟! چه چیزی برای او داریم و بنظر من، در اینجا آن بحثی که بعنوان کار روتین یا کار حزبی به آن رجوع می کنیم، اهمیت می یابد. منظور من، مجموعه ای از اقدامات از چاپ و پرینت اسناد حزبی، مقالات و نوشته های حزبی و پخش و توزیع شان گرفته تا مثلاً جلسات بحث و مطالعه حول آنها ترتیب دادن و همچنین جمع آوری کمک مالی برای کانال جدید و غیره و غیره است. در پاسخ به اینکه چه باید کرد، فعالیت حزبی یعنی چه، چه قدمی می توان برای سرنگونی جمهوری اسلامی برداشت و غیره، رهنمود ما این است که کمک مالی جمع آوری کنید، نشریات حزب را تکثیر کنید، افرادی مثل خودتان را جلب کنید، کانال جدید را دسته جمعی ببینید و حول مباحث و مسائل اش بحث کنید، بر در و دیوار شعارنویسی کنید، آرم حزب و فِرکانس کانال جدید را بنویسید، با ما تماس بگیرید و رهنمودهای معین ما را عملی کنید، شعارهای حزب را بمیان تجمعات، تظاهرات و اعتصابات ببرید، پلاکارد نویسی کنید، افراد را به حزب جلب کنید و غیره. کار حزبی چیزی نیست که شاخ و دُم داشته باشد و چیز عجیب و غریبی باشد. باید یکسری از همین کارهای مشخص (که می توان به لیستی که آوردم افزود) داشت و فوراً مقابل هر کسی که می گوید “چکار باید بکنیم” و “چطور باید از شرّ جمهوری اسلامی خلاص شویم”، قرار داد. هر کس میتواند در روابط اجتماعی، در محیط کار اش و یا اگر بیکار است در محله اش این کارها را بکند و بنظر من، معنای حزبیت قبل از هر چیز انجام این فعالیتهای پایه ای است.
این نوع قعالیتها را باید در مقابل اکتیویستها و رهبران عملی هم قرار بدهیم. درست است که کار روتین فعالیتی عمومی و مستقل از یک اعتراض و عرصه معین است اما هر اکتیویست میتواند و باید مجموعه ای از این کارها را در دلِ یک جنبش زنده و فعالی که درگیرآنست انجام دهد. این معنای عملی و مشخص سازماندهی حزب در دل جنبشهای جاری است.
ما تا کنون اساساً در جواب “چه باید کردِ” مردم موضوعِ حزب و مبارزه حزبی به معنائی که توضیح دادم را وارد نمیکردیم. معمولا می گوئیم باید اعتراض کرد، باید جمهوری اسلامی را انداخت، و یا حداکثر باید متحد و متشکل شد. دقت که کنید میبینید همه اینها کلی گوئی است. کسی که حزبی هم ندارد و به مبارزه حزبی هم قائل نیست با این نوع رهنودهای کلی مشکلی ندارد! اگر اهمیت حزب و مبارزه حزبی را نگویید و حزب را در محور “چه باید کرد” تان قرار ندهید هیچ رهنمودی هم نداده اید! طرف خطاب ما میتواند سئوال کند متحد و متشکل بشویم یعنی چه؟ یعنی چکار بکنیم؟ و شما اگر این اتحاد را به حزب و پیوستن به حزب ترجمه نکنید به این سئوال پاسخی نداده اید.
باید اهمیت و ضرورت حزب را با یک زبان کاملاً ملموس، غیر تئوریک و غیر کلیشه ای بخوبی روشن کنید ارتباط آنرا با خلاصی از شر جمهوری اسلامی و مبارزه برای سرنگونی رژیم نشان بدهید، تا بعد بتوانید لیستی از اقداماتی که مثال زدم را در برابر افراد بگذارید. تا بتوانید بگویید این کارها را باید انجام داد. دنبال این کارها باش، با در و همسایه ات، با فامیل ات، با دوستان ات و ارتباطات ات در محل کارات، دانشگاه ات یا اگر کارمند هستی در اداره ات و اگر کارگر هستی با کارگران دیگر. اساس بحث اینست که حزب را باید بعنوان یک عمل و پراتیک معین تعریف کرد و در دستور کسانی قرار داد که به حزب روی میآورند. برای هر عضو جدید پیوستن به حزب باید قبل از هر چیز خود را بصورت فعالیت وعملکردی متفاوت از گذشته، متفاوت از زمانی که هنوز عضو نبوده است، نشان بدهد. این هم در مورد عضو گیری از افراد عادی و هم در مورد اکتیویستها صادق است و باید همیشه بر سیاست عصو گیری حزب حاکم باشد.
سازماندهی حزب و سازماندهی حزبی
من تا اینجا راجع به سازماندهی حزب صحبت کرده ام و در خاتمه لازم است نکاتی هم در مورد سازماندهی حزبی بگویم. منظور من از سازماندهی “حزبی” سازماندهی خودِ حزب نیست. سازماندهی حزبی یعنی تشکلی که جزء و شاخه ای از حزب نیست اما حزب در ایجاد و تشکیل آن فعالانه نقش ایفا میکند. مانند سازماندهی حزبیِ یک اتحادیه. سازماندهیِ حزبیِ یک شورا، سازماندهیِ حزبیِ یک نهاد، کمپین یا یک کمیته.
حزب برای سازماندهی مردم در اشکال مختلف فعالیت میکند. ما بحث پیرامون این نوع سازماندهی را با بحث تعیّن بخشی شروع کرده ایم. منظور از سازماندهی حزبی لزوما ایجاد سازمانهای توده ای نیست. در شرایط سیاسیِ مشخص ایران و در توازن قوای معینی که وجود دارد، سازماندهی توده ای مستقیما بلاواسطه ممکن نیست. یک نوع دیگری از تشکل بر سازماندهی توده ای پپیشی می گیرد و آن هم سازماندهی فعالین است در یکسری تشکل های علنی. در شرایط امروز ایران سازماندهی حزبی مردم اساسا یعنی سازماندهی فعالین جنبش کارگری و سایر جنبشهای اعتراضی در اشکال مختلف. برای اکتیویستی که از سرِ “چه باید کرد” سراغ ما می آید باید در قدم اول، ضرورت حزب و حزبیت را مطرح کرد و در عین حال، باید اینرا هم گفت که رهنمود ما برای اینکه شما در آن عرصه معین کار کنید، چیست. باید بتوانیم به او بعنوان یک اکتیویست جنبش زنان، جنبش کودکان یا جنبش کارگری (که تا کنون بیشتر جنبش کارگری اش را داشته ایم) بگوییم که اساساً چه نوع تشکلی می توانی درست کنی! تشکل ات باید علنی باشد و غیره. باید فعالین را جلو بیاوریم و همان بحث تعیّن بخشی را که داشته ایم، قدم به قدم ترجمه کنیم و پیش ببریم و در بخش های زیادی هم همین کار را کرده ایم. با این همه، این هنوز سازماندهی توده ای نیست! سازماندهی حزب هم نیست چون به آن معنای مشخص اش، کسی را به حزب نیاورده ایم. گرچه جوهرِ هر دو نوع سازماندهی ( توده ای و حزب) را با خود دارد. این نوعی سازماندهی فعالین است که من به آن می گویم “سازماندهی از میان”! از کَمَر! این سازماندهی از بالا بطرف سازماندهیِ حزب می رود و در جهت پایه اش بطرف سازماندهی توده ای و ایندو کاملاً به هم مرتبط اند. فعالی که می آید (از فعالین کارگران، فعال مبارزه برای حقوق زن یا علیه اعدام و غیره و غیره) و رهنمود ما را در سطح سازماندهیِ علنی یا نیمه علنی یا کمپین مشخص خود اش می بیند، می گیرد و به پیش می برد، در واقع گام اول را برداشته تا سازماندهی حزب را به پیش ببرد و در دستورش بگذارد و از آنطرف هم سازماندهیِ توده ای را تبلیغ کند و بواقع، سازمان خودش را به سازمانی که هر چه بیشتر عضو داشته باشد، تبدیل کند.
با بحثی که درمورد سازماندهی حزب داشتیم باید این نکته روشن شده باشد سازماندهی حزب ، در دلِ سازماندهیِ تشکل ها و نهاد های علنی چه اهمیت تعیین کننده ای دارد! هیچکدام از اینها (چه سازماندهی توده ای و چه سازماندهی خودِ این فعالین) پیش نمی رود تا زمانیکه حزب و حزبیت را سرِ جای اش نگذاریم. حزب و پیوستن به حزب نتیجه فرعی و یا حاصل خودبخودی تعین بخشیدن به فعالین و تشکلها و کمپینهای چپ در جامعه نیست. این جایزه ای نیست که به حزب میدهند. اساس قضیه این است که اگر در دلِ تشکل های علنی فعالین، حزب را هم سازمان ندهیم و اهمیت و ضرورت اش را روشن نسازیم، ستون فقرات را نساخته ایم! اینها فرو می ریزند! قادر به ادامه کار نیستند. نه توده ای می شوند و نه خودشان دوام پیدا می کنند! و بنابراین، اگر از سرِ ضرورت همان عرصه معین هم بگیرید، متوجه می شوید که حزبی شدن فعالین آنها (رادیکالترین و فعال ترین شان) بسیار حیاتی است و در واقع، با ندیدن حزب بعنوان یک ارتشی که جنگ طبقاتی را به پیش می برد و دیدنِ ــ فقط ــ سرجوخه و گروهبان و عرصه فعالیت مشخص آن فرد، سازماندهیِ توده ای و سازماندهیِ غیر حزبیِ فعالین هم به جایی نخواهد رسید!
البته در مورد سازماندهی باید هر چه مفصل تر صحبت و بحث کرد و امیدوارم در آینده فرصت باشد تا این موضوع را همه جانبه تر مورد بررسی قرار بدهیم.
موخره
نکاتی که در این بحث مطرح شد ربط ویژه ای به شرایط سیاسی امروز در ایران ندارد. این بحث پایه ای است که به تئوری حزب و حزبیت در دیگاه کمونیسم کارگری مربوط میشود و من سعی کردم در همین سطح بحث را مطرح کنم.
با اینهمه اوضاع سیاسی امروز در ایران بطور ویژه و عاجلی مساله سازماندهی حزبی را در دستور کار ما قرار داده است. در شرایطی که جامعه در حال انفجار است، جمهوری اسلامی در بن بست و استیصال چند جانبه ای گرفتار شده و مردم وسیعا معترض و ناراضی اند، در شرایطی که مردم در سطح بیسابقه ای با برنامه های زنده تلویزیونی ما تماس میگیرند، علیه آیت الله های میلیاردر و علیه اعدام و بیحقوقی زن و علیه مذهب و حکومت مذهبی صحبت میکند و می پرسند چه باید کرد، در این شرایط تنها میتوان حزب را بعنوان پاسخ سیاسی به شرایط حاضر بمیان مردم برد. جمهوری اسلامی باید سرنگون شود و این تنها از دست حزبی ساخته است که در تمام مدت فعالیتش پیگیر و سازش ناپذیر علیه جمهوری اسلامی جنگیده است. برای سرنگونی جمهوری اسلامی در نهایت باید به خیابانها ریخت، باید اعتصاب عمومی سازمان داد و دست به تظاهرات و قیام زد و همه اینها در گرو فعالیت حزبی است که خط و سیاست و هدفش سرنگونی جمهوری اسلامی بقدرت انقلاب باشد. در انقلاب ۵۷ چنین حزبی وجود نداشت و امروز این حزب هست. این حزب باید از جانب مردم به تنگ آمده از وضع موجود انتخاب شود و تمام گره کار در همین انتخاب است. در این شرایط برای حزب ما و برای طبقه کارگر و برای کل جامعه تاکید بر حزب و حزبیت و سازماندهی حزبی یک امر عقیدتی و نظری نیست، یک ضرورت عاجل عملی است، شرط اساس پیشرفت و تقویت جنبش سرنگونی است، تنها راه نجات است. این حقیقتی است که باید وسیعا به میان مردم برد و آنانرا به حزب فراخواند. *
متن اولیه این نوشته بوسیله هادی وقفی پیاده و تایپ شده است.
دستهبندی شده در: بدون دسته بندی
سلام . مهرنوشم از سایت احساسات دات کام . سایت ما جاییه که می تونین صداتون رو به گوش عشقتون برسونین . حتی اگه گمش کرده باشین . ابزار رایگان وبلاگ در رابطه با عشق و احساسات هم براتون آماده کردیم . پیروز و پابنده باشید
ما طرفدار و دوستدار استاد تقوایی در ایران هستیم. زنده باد استاد اعظم جناب آقای تقوایی و خانم شهلا دانشور. این رژیم مفلوک نمیخواهد که کمونیست در ایران ریشه پیدا کند< کمونیست کارگری در ایران بالغ بر 20 ملیون طرفدار دارد و ما هم یکی از این 20 ملیون هستیم. درود بر حمید تقوایی عزیز
برنامه هایتان خیلی سرد و خشک است، یک ذره آن را با شور و نشاط کنید!!!!
برای پژمان و محمد( رفقایمان را آزاد کنید ) – یکشنبه یکم شهریور 1388
برای حمایت از این رفقا این مقاله را در وبلاگ خود قرار دهید …