ناسيوناليسم و داستان زندگى انشعاب!

مقدمه  بر کتاب داستان زندگی انشعاب

تاریخ خود فریبان!

اخیرا ارکستر واحدی در حمله به خط رسمی حزب و نظرات من تشکیل شده است. دوستانی در حزب منشعبین و دوستانی در فراکسیون همنوا شده اند و دوباره با بیرق رنگ باخته  “چپ سنتی و فرقه ای”  به جنگ حزب کمونیست کارگری آمده اند.

این یورش تازه ای نیست، بازگشت لشگر شکست خوردگان است. منشعبین عزیز ما یکبار در همین میدان شکست خوردند، رفتند و به کار خود مشغول شدند، و اکنون  که به آخر خط “سوسیالیسم رم میدهد” و “چپ ضعیف است” و”راست دست بالا  دارد” رسیده اند، اکنون که بجان هم افتاده اند و تماما زمین گیر و منفعل شده اند، باز میگردند و راه نجات را در حمله به حزب ما میجویند. از خود و گذشته خود و منشور و پلاتفرم بنیادی حزبشان روی برمیگردانند، با خودشان تسویه حساب میکنند، و به ما میتازند! یورشی افتان و خیزان، با تفنگ هائی بی گلوله، بیرقی در هم شکسته و صفوفی درهم ریخته!

اما آنچه  این هجوم بی شکوه  و حقیر را اساسا ممکن کرده است فراکسیون تازه ای است که از درون حزب ما سر بلند کرده  و همان حرفهای کهنه و نقد و رد شده این دوستان علیه حزب و حمید تقوائی را  تکرار میکند و حتی تا حد حمله به لنینیسم و حزب لنینی  بسط میدهد! نوری در ته تونل هویدا شده است: شاید بشود به ائتلافی رسید!  قرار بود  بعد از فروپاشی حکومت، دولت ائتلافی درست کنند ، حالا برای جلوگیری از فروپاشی خودشان  به فکر ائتلاف  با دوستان فراکسیونی عزیز ما افتاده اند. به هم لبخند میزنند و دست تکان میدهند و مقاله به هم قرض میدهند! ناگهان معلوم میشود منصور حکمت در مقطع انشعاب اصلا نمایندگی نمیشده است و نمایندگان واقعی او کسانی هستند که تا کنون سکوت کرده بوده اند! یکبار دیگرمعلوم میشود پیروان خاموش دیروز رهبران مدعی امروز بوده اند!  میخواسته اند بگویند “انشعاب نکنیم” و نگفته اند! میخواسته اند بگویند “نروید”، میخواسته اند بگویند “جا برای همه گرایشات هست” و نگفته اند! میخواسته اند بگویند ما هم مثل شما حمید تقوائی را چپ سنتی میدانیم و “اشتباها” دم فرو بسته اند!  و امروز که سکوتها را میشکنند معلوم میشود کسانی اشتباها رفته بوده اند و کسانی هم اشتباها مانده بوده اند و تقصیر همه این اشتباهات نیز به گردن حمید تقوائی است! کمدی رقت انگیزی است!

پاسخ این کمدی قبلا داده شده؛ و  مجموعه حاضر بخشی از این پاسخ است. امروز واقعیت زنده حقانیت بحث و تحلیلها و کلا صحت موضع حزب ما در مورد انشعاب را، که فشرده آن در قطعنامه کنگره پنج بیان شده، به نحو انکار ناپذیری به ثبوت رسانده است.  دوستان تازه لب به سخن گشوده ما حق دارند  بر اساس مصالح امروز مواضع دیروزشان را پس بگیرند و یا تعابیرتازه ای از سکوت حکیمانه خود بدست بدهند. هر چه باشد یکی از مزایای سکوت همین است!  اما برای حزب ما این نبردی  فتح شده و ثبت شده است. دوستان عرض خود میبرند و زحمت ما میدارند!

حمید تقوائی

23 مارس 07       

ناسيوناليسم و داستان زندگى انشعاب!

گفتگو با حميد تقوايى

مصطفى صابر: شما در ورک شاپ سازمان جوانان کمونيست که در حاشيه کنگره پنجم حزب تشکيل شد، صحبت هايى در مورد جوانان و سازمان جوانان کمونيست داشتيد. ظاهرا صحبتهاى شما در اين ورک شاپ خيلى به ايرج فرزاد و ساير دوستان انشعابى برخورده است. هر چند ما متن پياده شده اين صحبتهاى شما را در همين شماره ضميمه جوانان کمونيست چاپ ميکنيم ولى از آنجا که اين مصاحبه ممکن است مستقلا خوانده شود بهتر است خودتان توضيح بدهيد که اصولا خلاصه و جوهر بحث شما در اين ورک شاپ چيست؟

حميد تقوائى: بحث من روشن است و من به همه توصيه ميکنم متن کتبى اين بحث را بخوانند. کسى که اين نوشته را بخواند متوجه ميشود واقعا بحث بر سر چيست. متاسفانه اين رفقاى سابق ما يک پاراگراف مشخصى را بيرون کشيده اند و طورى وانمود کرده اند که گويا موضوع مورد بحث نقد سنتها و فرهنگ کردى و بى احترامى به زبان و غيره بوده است. در حاليکه تمام بحث بر سر مدرنيسم است. مدرنيسم نسل جوان در ايران على العموم در مقايسه با نسل من و شما، نسل قديمى تر. نکته مورد بحث اينست که چرا کمونيسم منصور حکمت با اين مدرنيسم خوانائى دارد و به اصطلاح به گروه خونى نسل جوان ميخورد. و چرا جوانان ميتوانند و بايد به کمونيسم کارگرى جذب بشوند و به حزب روى بياورند. من صحبتم را با اين سئوال شروع ميکنم که چرا اصولا به سازمان جوانان کمونيست احتياج داريم. اين سئوال را در آن جلسه جلوى جوانان ميگذاريم و جواب خود من اينست که چون نسل جوان در ايران مدرن است، امروزى است، به هيچوجه پايبند سنتها و فرهنگ “خودمان” و غيره نيست بهمين دليل کاملا آماده است براى پذيرش کمونيسم کارگرى. چيزى که خود جوانها به آن ميگويند کمونيسم رنگى. (به يکى ازمقالات نشريه شما بقلم خواننده اى از ايران اشاره ميکنم که کمونيسم کارگرى را کمونيسم رنگى مينامد.) کمونيسم شاد، زنده، جهان وطن، انسانى و باب طبع دل جوان.

اساس بحث من در آن جلسه اينست که زمينه پيدا کردن اين نوع کمونيسم به روى کار آمدن جمهورى اسلامى مربوط ميشود. با بقدرت رسيدن جمهورى اسلامى “فرهنگ خودمان” و “سنتهاى خودمان” و رقص و آواز اصيل “خودمان”، “ناسيوناليسم خلقى” والهيات رهائيبخش” از اپوزيسيون در آمد و به خط و سياست رسمى دولتى تبديل شد. شرقزدگى بقدرت رسيد و غربزدگى را به اپوزيسيون راند و به اين ترتيب آن چپ سنتى که شديدا به سنتهاى ملى-مذهبى آغشته بود نيز جايگاه و جاذبه خودش را در جامعه و مشخصا در ميان جوانان از دست داد.

اين خلاصه و جوهر تمام بحث در ورک شاپ است که عين متنش را شما در اين ضميمه چاپ کرده ايد. در اين بحث يکى دو مثال هست که به کردستان مربوط ميشود و همين مثالها ظاهرا به تريج قباى دوستان سابق ما برخورده است و بسيار بر آشفته شده اند. آنهم يک بر آشفتگى بيش از حدى که حتى اگر صرفا همين مثالها را هم در نظر بگيريم باز اين درجه از عصبيت تناسبى با خود بحث ندارد.

مصطفى صابر: اين برخورد فى الواقع هيستريک دوستان را بعدا بررسى ميکنيم و اين نکته را که ايرج فرزاد از همه بحث همين مثالها را گرفته و آنهم خارج از متن، ميگذاريم براى سئوالهاى بعد. ولى نکته جالب اينست که گفته اند اين صحبتهاى شما حمله به ناسيوناليسم کرد نبوده، بلکه حمله به منشعبين از حزب بوده است. و صحبت ايرج فرزاد با ناسيوناليستهاى شناخته شده کرد اينست که هدف بحث شما نيستيد بلکه ما هستيم (يعنى منشعبين از حزب) و بعد خودشان به نحو عجيبى و وقيح تر از ناسيوناليستهاى افراطى کرد به بحثهاى شما حمله کرده اند. اين را شما چطور ديديد و چطور توضيح ميدهيد؟

حميد تقوايى: بله، نکته خيلى جالبى است. اگر کسى سنگى بطرف خانه ناسيوناليسم کرد مياندازد و ميخورد به پنجره دوستان انشعابى ما، خوب معلوم ميشود اين دوستان خيلى نزديک به ناسيوناليستها خانه گرفته اند! کسى که در آن جلسه حضور داشته و يا متن حرفهاى مرا خوانده باشد هيچ اشاره اى به دوستان انشعابى در آن پيدا نميکند. آنچه که من گفته ام و اين دوستان به خود گرفته اند اين نکته بود که وقتى يک جوان مدرن کرد به رقص کردى ميخندد- که خود ايرج فرزاد خوب ميداند چه کسى را ميگويم، چون خودش هم در اين خنده با من و با آن جوان شريک بوده- و يا جوانى که در سنندج بزرگ شده و فارسى را بدون لهجه حرف ميزند، اينها نشانه بريدن از سنتها و مدرنيسم است. ميتوان له و يا عليه اين نظر نوشت و استدلال کرد اما اين حرفها را بخود گرفتن و بعد هم فحاشى و هتاکى به گوينده آنها، آنهم به اين بهانه که اين حرفها تحريک قومى است، خود عين تحريک قومى و باد زدن به ناسيوناليسم است. افتادن جلوى صف همان کسانى است که اول نوشته اش ايرج فرزاد حکيمانه خاطرشان را جمع ميکند که “شما را نميگويد!”. من نوشته اى تا اين حد هيستريک و پر کينه و نفرت عليه کسانى که “به مقدسات کرد اسائه ادب کرده اند” حتى از جنانب افراطى ترين ناسيوناليستها نديده ام. اين بخش نوار صحبت مرا اولين بار سايت بروسکه، متعلق به دار و دسته قوم پرست عبدالله مهتدى، درج کرد اما هيچيک از ناسيوناليستهاى دو آتشه بروسکه باندازه اين رفيق سابقمان فحاشى و هتاکى و هرزه گوئى نکردند. آنوقت ايشان نگرانست که نکند باند مهتدى تحريک قومى بشود! يادم ميآيد در بدو تشکيل حزب کمونيست ايران هر نقدى که منصور حکمت ميگذاشت روى سنتهاى عقب مانده در کومه له آن زمان، نظير آنکه زنان اجازه نداشتند در مقرها حضور پيدا بکند و يا در ملاء عام سيگار بکشند و غيره، فورى چند نفر از کادرهاى بالاى کومه له پيدا ميشدند که ميگفتند “اين را پيشمرگه ها نميفهمند، براى پيشمرکه ها زود است، پيشمرگه ها نارحت ميشوند”! و خلاصه همه عقب ماندگى خودشان را به گردن پيشمرگه ها مى انداختند. بالاخره يک روز منصور حکمت گفت ممکن است آن پيشمرگه مجهول الهويه اى که ناراحت ميشود را بمن نشان بدهيد تا با خودش صحبت کنم؟! حالا حکايت اين رفيق سابق ماست. ميگويد حرفهاى حميد قوم پرستان کرد را تحريک ميکند، ناسيوناليستها تحريک قومى ميشوند. ممکن است ايرج جان شما برويد کنار ببينيم خود ناسيوناليستهاى قوم پرست چه ميگويند؟! هرچه باشد آنها مودب تر و سياسى تر و سرو ته دار تر حرف زده اند و بخصوص وکيل مدافعى مثل شما که خشم و نفرتش از جاى ديگرى آب ميخورد لازم ندارند! من بياد ندارم که حتى افراطى ترين ناسيوناليستها کرد در تمام دوره جنگ ما با حزب دموکرات که اتفاقا خيلى هم سعى ميکردند آنرا به گردن منصور حکمت و “فارسهاى شونيست” اتحاد مبارزان کمونيست بياندازند، با اين درجه غيظ و کينه به ما حمله کرده باشد.

ايرج ميگويد منظور من او و دوستانش که ازحزب جدا شده اند بوده است. بعد هم جالب است که چند سطر پائين تر به ما يادآورى ميکند که “در حزب خودتان هم” در مراسم سالگرد حزب هلپرکه کرده اند! خوب دوست عزيز، آيا همين نکته به اين معنا نيست که پس هدف من نقد شما و دوستانتان نيست؟ شما که تازگى کشف کرده ايد “مغز را داده اند آدم فکر کند” ديگر چرا نميفهميد که نميشود هم برآشفت که “چرا ما را ميگوئى” و هم مچ گيرى کرد که “فقط ما را نميگوئى”!؟ اما صرف نظر از اين ضد و نقيض گوئيها براى هر کسى که تحريک قومى نشده باشد کاملا روشن است که مثال من در مورد لهجه و لباس کردى اصلا حمله و توهين به کسى نيست. اينها مثالهاى مشخصى است مبنى بر اينکه که جوان مدرن کرد رقص سنتى “ملت خودش” را دست مياندازد و يا لهجه کردى ندارد.

اجازه بدهيد اينجا دو نکته را روشن کنم. اول آنکه انتخاب لباس، رقص و موسيقى بالاخره طبع و سليقه شخصى است. که اينهم خود متاثر از شيوه و سبک زندگى يک جامعه و يا طبقات و اقشار معينى از جامعه است. اگر روستائى کرد جامانه به سر ميگذارد و کواپانتول ميپوشد، روشن است که انتقادى به او وارد نيست. اين لباسى است که اجداد او نسل بعد از نسل به تن کرده اند و طبيعى است که او هم، با فرهنگ بسته و محدود و سنت گراى روستائيش، همين لباس را داشته باشد. درمورد رقص و آواز و عوامل ديگر فرهنگى هم عينا همين امر صادق است. مساله مورد بحث من در آنجلسه سنت ناسيوناليسم ميليتانت است که از اين رقص و لباس و موسيقى يک نماد و هويت و سمبل مبارزاتى ساخته است. و اين هيچ ربطى به “فرهنگ مردم” و “خلق کرد” و غيره ندارد. نکته دوم آنکه در عين اينکه پشت کردن به اين سنتها و مقدسات ملى يک خصوصيت مدرن و پيشروست، اما لزوما عکس قضيه صادق نيست. از بحث من در آن جلسه نميتوان چنين نتيجه گرفت که هر کس کردى ميرقصد و يا لهجه دارد لزوما مدرن نيست و يا عقب مانده است. هم از مضمون بحث منظور روشن است و هم حتى از لحاظ منطق صرف هم نميشود چنين نتيجه اى گرفت. بقول فلاسفه اثبات شيئى نفى ما ادا نميکند. اگر کسى بگويد وسيله اى که چرخ ندارد اتومبيل نيست طبعا منظورش اين نيست که هر چه چرخ دارد اتومبيل است! فهم اين نکته بخصوص براى کسى که ميداند مغز را براى فکر کردن داده اند نبايد چندان مشکل باشد.

مشکل دوستان چيز ديگرى است. اگر در فحشنامه هايشان آنهمه هياهو و گرد و خاک در حمايت از انواع لهجه ها بپا ميکنند بخاطر اينست که ميخواهند احساسات ملى را تحريک کنند و بجان “شوونيستهاى فارس” که لهجه هاى اقليتهاى غيور ملى راتحقير” کرده اند بياندازند. احساسات قومى را باد ميزنند و اسمش را ميگذارند جلوگيرى از تحريکات قومى!

من از اين دوستان ميپرسم شمائى که بخودتان ميگوئيد حکمتيست چرا اينقدر از حمله من به رسم و رسوم کردى ناراحت ميشويد؟ مگر من به “حکمتيسم” شما حمله کرده ام؟ خيلى جالب است. آنجا که من صريحا و مستقيما نظرت اين دوستان را نقد ميکنم، ضديتشان با نظرات منصور حکمت را نشان ميدهم و بهشان ميگويم آنتى حکمتيست صدايشان در نمى آيد و حداکثر جواب ميدهند “تفتيش عقايد نکنيد!” اما وقتى عليه ناسيوناليسم کرد حرف ميزنم بخودشان ميگيرند و رگهاى گردنشان بيرون ميزند. به نظر من اين زبان درازى ناسيوناليستى کاملا به آن لکنت زبان آنتى حکمتيستى مربوط است. در عرصه سياسى شکست خورده اند، بعنوان مارکسيست بى جواب مانده اند، ناگزير شده اند بعنوان پاسدار ناسيوناليسم ملت مظلوم بميدان بيايند! سئوال من اينست اگر اين حمله را به زبان مهجور فارسى ميکرديم، که ده ها بار کرده ايم، اگر فرهنگ و رقص و آواز اصيل ايرانى را به سخره ميگرفتيم، که هر روز داريم اين کار را ميکنيم، اگر من در آن جلسه مسخره کردن رقص باباکرم بجاى هل پرکه را نشانه مدرنيسم جوانها ميدانستم، آيا باز هم ايرج فرزاد اين فحاشى هاى هيستريک را بر قلم مى آورد؟ مسلما خير. ايشان بعنوان يک کمونيست نگران توهين به فرهنگ مردم ناراحت و عصبى نشده، بلکه به شناسنامه خودش و من رجوع کرده و تصميم گرفته بعنوان يک کرد به شوونيسم فارس بتازد! ايشان کرد است و حمله به فرهنگ ناسيوناليسم بالا دست ايشان را ناراحت نميکند. در همان سخنرانى من ميگويم جوان تهرانى هم به پاريس نگاه ميکند و ايشان زير اين جمله را خط نکشيده اند. بقول سياووش مدرسى گذاشته اند که سلطنت طلبها اين کار را بکنند. اين قسمت را قرار است ناسيوناليسم فارس برمن نبخشد!

من ميفهمم که نقد فرهنگ ملى وقتى از زبان عضوى از همان ملت بيان شود کار برد و نفوذ وسيع ترى خواهد داشت. مثلا اگر در لندن يک کمدين انگليسى فرهنگ هندى را دست بياندازد ممکن است حمل بر شوونيسم و “اوروسنتريسم” او شود. در حاليکه عين همان نقد و طنز از طرف يک کمدين هندى پيشرو بودن و مدرنيسم لقب ميگيرد. آنچه امروز تحت عنوان ادب سياسى يا بقول انگليسيها “politically correctness” روشنفکران غربى سعى ميکنند رعايت کنند. اما اين ادب سياسى در رابطه با افکار عمومى و کل جامعه مطرح است و نه در ميان کمونيستها. در مثالى که زدم از يک کمونيست هندى انتظار ميرود به حمايت از آن کمدين انگليسى بلند شود، نقد و طنز او را تاييد کند و حتى آنرا بسط بدهد و تعميق کند. اگر مثلا يک آمريکائى در لس آنجلس جشن مهرگان و موزيک و رقص اصيل فارسى و خلاصه آن بساطى که ناسيوناليسم نوستالژيک فارس در آنجا براه انداخته است مسخره کند کار من و ايرج فرزاد چه بايد باشد؟ حمله به وى که به فرهنگ يک ملت توهين کرده اى و ناسيوناليستها را تحريک ميکنى؟ و يا مثلا اگر در کانادا يک روشنفکر غير مسلمان از قوانين اسلامى و دادگاه هاى شريعه انتقاد کند آيا بايد کمونيست مسلمان زاده شده هم مثل بقيه جامعه بياد ادب سياسى بيافتد و عليه اش فحشنامه بنويسد؟ آيا اين خود عين ناسيوناليسم و در بهترين حالت تمکين و سر خم کردن در برابر تز ارتجاعى نسبت فرهنگى نيست؟ اين مثالها را ميزنم که روشن شود تا چه حد ايرج فرزاد تمام کمونيسم خودش را بهمراه حرمت قلمش کنار گذاشته و بعنوان يک کرد، و آنهم از نوع متعصب و غيرتى اش، بميدان آمده است.

مصطفى صابر: سئوالى که اينجا مطرح ميشود اينست که چرا ايرج فرزاد چنين عکس العملى نشان ميدهد که البته فقط هم او نيست، چند نفر از دوستان شان هم نوشته اند و کل حزب منشعبين نسبت به اين نوشته ها نظر تاييد دارد. چرا شما وقتى چوب را عليه ناسيوناليسم بلند کرديد ايرج فرزاد و دوستان فريادشان بلند شده است؟ شما گفتيد اين زبان درازيها به لکنت زبان در مقابل نقد هاى ما به تئورهاى ضد حکمتى اين دوستان مربوط است. ممکن است در اين مورد بيشتر توضيح بدهيد؟

حميد تقوايى: اولين نکته اينست که سخنان من در جلسه ورک شاپ جوانان، که متن اش در همين ضميمه هست و هرکس ميتواند بخواند و کلاهش را قاضى کند، نميتواند اينهمه عصبيت و نفرت پراکنى و هتاکى را بر بيانگيزد. بايد ديد زمينه اين آتشفشان خشم و نفرت چطور بوجود آمد و چطور به اين حد انفجار رسيد. اين آتشفشانى که ناگهان سر باز کرده به اين خاطر چنين پر جوش و خروش است که منفذهاى فوران ديگرش را ما بسته ايم. در عرصه بحث نظرى و سياسى اين دوستان شکست خوردند. و همانطور که گفتم حق بجانب ترين جوابى که بالاخره پيدا کردند و جلوى ما گذاشتند اين بود که “تفتيش عقايد نکنيد”. من حتى نميدانم خود کورش مدرسى چقدر از نظراتش دفاع ميکند. همينقدر ميدانم که در کنفرانس پايه گذارى حزب جديديشان بسيارى از اين تزها (انقلاب دموکراتيک است و سوسياليسم مردم را رم ميدهد و خصلت انقلاب سوسياليستى نيست و غيره) اصولا مطرح نشد. سياست دوستان فعلا انکار کل قضيه است. فعلا خط انکار و حاشا و “کى بود کى بود من نبودم” را دنبال ميکنند. آن بخشى از تزهاى قابل تحمل تر کورش هم که در کنفرانس مطرح شد نظير ما حزب اقليتيم و حزب تعدد نظرات و غيره مورد استقبال قرار نگرفت و در پلاتفرم حزب جديدشان منعکس نگرديد. اين بحثها الان همه روى سايتها است. بخش اصلى اين بحثها را کتبى کرده ايم و حتى سخنان کورش هم عينا پياده شده و روى سايتهاى ما قابل دسترسى است. هرکس به اين بحثها رجوع کند متوجه ميشود که چرا اين دوستان مجبورند مدام انکار و حاشا کنند و از “تفتيش عقايد” شان ناراحت باشند.

در عرصه مبازه نظرى و سياسى اين دوستان سپر انداختند و حزب را ترک کردند. بعد هم در حزب جديدشان عملا همان نظرات را ادامه دادند و گفتند راست در ايران دست بالا را پيدا کرده است. (ظاهرا فکر ميکنند جامعه هم با آنها به راست چرخيده!). مضحکه هخا که پيش آمد آنرا نشانه صحت تحليل شکست طلبانه خودشان فرض کردند و به مردم فراخوان دادند در خانه هايتان بنشينيد. اما واقعا چه شد؟ در خيابانها شعار سوسياليسم بپا خيز براى رفع تبعيض را داشتيم و بعد هم شورشهاى پى در پى شهرى را! اتفاق بعدى هم ١٦ آذر بود و نمايش پرشکوه قدرتنمائى چپ و کمونيسم کارگرى و استيصال رژيم و اپوزيسيون راست و دو خردادى. مشغول توجيه و چپاندن ١٦ آذر در تز هژمونى راست بودند که اعتصاب کارگران نساجى سنندج و جشن آدم برفيها پيش آمد که بطور غير قابل انکارى نفوذ و دخالتگرى کمونيسم کارگرى در تحولات جامعه را نشان ميداد. معلوم شد راست هيچ کاره است. و بعد هم اين افتضاح رفراندوم و چند پارچگى سلطنت طلبها و دو خرداديها را داشتيم. هر اتفاقى در جامعه ميافتد تحليلها و ارزيابيهاى شکست طلبانه حزب اين دوستان را به هم ميريزد و صحت نظرات ما را، که تا ديروز ظاهرا نظرات خود اين دوستان هم بود، نشان ميدهد. خوب من هم اگر در رهبرى چنين حزبى بودم يک روز منفجر ميشدم! هيچيک از تحليلها و مواضعشان در حزب جديد درست از آب در نيامده و اين را همه از جمله خود اين دوستان دارند ميبينند. و از آن طرف هم ما سياستهايشان را مدام به انتقاد کشيده ايم. در چنين موقعيتى ايرج فرزاد به نظر خودش پاشنه آشيل ما را گير آورد. اين تصور را داشت که حرفهاى من “يک رسوائى” است و حالا بايد دست به تعرض بزنند و جبران مافات کنند! فشارهاى انباشته شده سر باز کرد و ملقمه اى از غيظ و نفرت و خشم و عصبيت عليه “شوونيستهاى فارس” بروى کاغذ ريخت! اين هيسترى و وقاحت و پرده درى البته بيسابقه نبود. قبلا هم در سمينارهاى درون حزبى قبل از انشعاب، اين دوستان با همين لحن غيظ آلود با ما سخن گفته بودند. نوشته هاى اخيرشان ادامه همان سنت است، تنها بهانه و سوژه عوض شده. و البته فحاشى هايشان هم تند تر و وقيحانه تر شده است که کاملا قابل فهم است. اين هيسترى با پيشرويهاى حزب ما نسبت مستقيم دارد. هر چه اين پيشرويها بيشتر باشد، عصبيت و نفرت پراکنى اين دوستان هم بيشتر خواهد شد.

بعبارت ديگر فحشنامه هاى اخير اين دوستان مستقيما از ناسيوناليسم و قومى گرائى ناشى نميشود. من در عين اينکه فکر ميکنم ناسيوناليسم در اين برخوردى که ايرج فرزاد کرده است نقش دارد، و اين را پائين تر توضيح ميدهم، در عين حال فکر نمى کنم رفقاى سابق ما آنقدر ناسيوناليست و سنت گرا باشند که تا به اين درجه از گفته هاى من عصبى و خشمگين شده باشند. اين کينه و نفرت از احساسات ناسيوناليستى خود اين رفقا ساطع نشده است. اينها فکر کردند آتوئى از حريف گير آورده اند و بايد بتازند. در زمين سياست حريف ما نشده اند، در زمينه بحث نظرى حريف ما نشده اند، در زمينه تحليل از شرايط مشخص سياسى ايران هم حريف نشده اند در نتيجه بايد در زمين ديگرى بجنگ ما بيايند. درست مثل احزاب پارلمانى بوژوائى که وقتى در انتخابات ميبازند سعى ميکنند براى حريف پرونده رسوائى کشف کنند و اسکاندال بتراشند. ايرج فرزاد از حرفهاى من رسوائى بيرون ميکشد و مثال احزاب “مدرن” بورژوائى را ميزند که به چنين کسى رحم نميکنند! احزاب مدرن را نشان ميدهد اما خودش به سياق احزاب عشايرى عليه من فراخوان کودتا و خلع يد ميدهد! اين کار را نکنند چه بکنند؟ اين تنها عرصه ايست که فکر ميکنند ميتوانند تعرض کنند. نظراتشان را که پنهان کرده اند و بروى مبارک نمياورند، اگر اين نوع حملات را هم نکنند که ديگر معلوم نيست چه تفاوتى با ما دارند و اصلا چرا انشعاب کرده اند. ما که سر جاى خودمان و مواضع هميشگى حزب هستيم و تا روز آخر هم به اين دوستان گفتيم نرويد و به کنگره بيائيد. گفتند کلاه بوقى به سرمان ميگذاريد. رفتند و کلاه بوقيشان را با خودشان بردند. اگر کلاه بوقى بر سرشان است بخاطر مواضعشان است و نه قصد و عمل ما. کلاه بوقى تحليلى است که از شرايط دارند، تعبيرى است که از بحث حزب و قدرت سياسى دارند، از انقلاب و سوسياليسم دارند و غيره. در اين عرصه ها اين دوستان حرفى براى گفتن ندارند و اصلا انسجام نظرى و سياسى ندارند. خودشان هم نميدانند کى کجاى نظرات کورش را قبول دارند و يا ندارد. اين نقطه ضعفشان است و اين مبناى نفرت و کينه ورزى و هتاکى هايشان به حزب ما است.

من در اولين نوشته اى که در ارزيابى از اين حزب جديد دادم گفتم که اين دوستان براى اين که فرق و فاصله خودشان را با ما نشان بدهند و براى اينکه موجوديت حزبى خودشان را توجيه کنند مجبورند به ما حمله کنند. اين حزب آنتى حزب کمونيسم کارگرى است، حزب آنتى حکمتيست است، اين حزب با حمله به ما معنى دارد. اگر بخواهد راديکال باشد و بر برنامه يک دنياى بهتر و جمهورى سوسياليستى پافشارى کند که مردم خواهند پرسيد چرا جدا شديد. اگر صرفا در کمپين هايشان عليه اعدام و سنگسار و جمهورى اسلامى و اسلام سياسى فعال باشند که ديگر معلوم نيست چرا راهشان را جدا کرده اند. و از سوى ديگر اگر به اختلافات نظرى که واقعا باعث جدائيشان شد، يعنى نظرات آشکارا راست کورش مدرسى، انگشت بگذارند که يک روز هم نميتوانند دور هم بمانند. بنابر اين تنها راهى که ميماند نفرت پراکنى و هتاکى به ما و شخصيتهاى حزب ما است. حزب نفرت درست کرده اند و با نفرت پراکنى عليه ما ميتوانند باقى بمانند. از همان بدو علنى شدن اختلافات کارشان همين بوده است. هرکس ميتواند به نوشته ها و سمينارهاى اين دوستان در دوره بحثهاى درونى رجوع کند و به روشنى اين واقعيت را ببيند.

اين را هم بگويم که در اين نفرت پراکنى ها نفس موجوديت حزب کمونيست کارگرى مورد حمله است. اينان بلافاصله بعد از انشعاب و قبل از تشکيل کنگره ٥ دنيا را پر کردند که حزب کمونيست کارگرى منحل شده، حميد تقوائى حزب را منحل کرده! (حرفهائى که اگر سردار طلايى ميفهميد ميگفت خدا از دهنتان بشنود) و بعد هم که معلوم شد حزب سر جاى خودش هست و فعاليت و نفوذش نه تنها کم نشده بيشتر هم شده است، موقعيت حزب و جنبش کمونيسم کارگرى در جامعه را منحل کردند. گفتند حزب کمونيست کارگرى موقعيتش را با ترک اين دوستان از دست داده و راست دست بالا را پيدا کرده! (ظاهرا موقعيت و نفوذ حزب ما بخاطر نظراتى مثل ما حزب اقليتيم و انقلابى در کار نيست و انقلاب سوارى نکنيد و سوسياليسم زود است و نظاير آن بوده است!). اين يک خط آشکارا انحلال طلبانه و شکست طلبانه است. در ادامه همين خط است که جناب ايرج فرزاد در درافشانيهاى اخيرش تا حد فراخواندن “کردهاى” درون حزب ما به کودتا عليه من پيش ميرود. ايشان به “کردهاى مقيم مرکز” فرموده اند حميد تقوائى را به زير بکشيد! دوستان عزيز! شما اگر ميتوانستيد مرا بزير بکشيد تشريف مى آورديد به کنگره پنجم! اگر شما واقعا منصور حکمت بوديد و من چپ سنتى مى آمديد به کنگره و به تنها شيوه اصولى و سياسى و کمونيستى خطتان را حاکم ميکرديد و مرا کنار ميگذاشتيد. ميدانيد چرا نيامدند، چون ميدانستند در يک کنگره علنى و در يک بحث معقول سياسى و نظرى در عاليترين مرجع حزبى شکست ميخورند و بقول خودشان “کلاه بوقى” بر سرشان ميرود. رفتند و حزب نفرتشان را ساختند. اين نفرت و کينه، نفرت و کينه يک بازنده سياسى است.

مجموعه اين عوامل است که باعث صدور فحشنامه هاى اخير اين دوستان شده و گرنه همانطور که گفتم صرف بحثهاى من در آن جلسه نميتواند باعث و بانى چنين هتاکيهاى هيستريکى شده باشد.

مصطفى صابر: من با اين ارزيابى شما موافقم که اين اساسا ناشى از ساختن حزب نفرت و حزب ضد حزب کمونيست کارگرى است و اساسا ناشى از اين هست که بايد اختلافاتشان را با ما در ترور شخصيت و بخصوص حمله به شخص شما نشان بدهند. اينها بجاى خود درست، ولى نکته مهم اينجاست که ايرج فرزاد در اين بحث همانطور که گفتيد در موضع يک ناسيوناليست کرد و حتى افراطى تر از موضع بروسکه و عبدالله مهتدى ظاهر ميشود. براى مثال وقتى شما کلا به شرقگرائى و عقب ماندگى و سنت گرائى حمله ميکنيد ايشان خونش بجوش نمى آيد و آتشفشانش سر باز نميکند ولى آنجا که به ناسيونالسيم خلقى و ناسيوناليسم ميليتانت کرد حمله ميکنيد، اينجاست که حساسيت زيادى نشان ميدهد و بر آشفته ميشود. سئوال من اينست که اين امر چقدر ناشى از حزب نفرت است و چقدر ناشى از ناسيوناليسمى که ايرج فرزاد و دوستانش حمل ميکنند و بهر حال معلوم ميشود به آن آغشته اند.

حميد تقوايى: همانطور که گفتم درجه و شدت اين هتاکى ونفرت پراکنى با احساسات ناسيوناليستى ايرج و دوستان ديگرش قابل توضيح نيست، من عميقا معتقدم که اين رفقاى سابق ما اينقدر ناسيوناليست نيستند که واقعا تا اين درجه به آنها برخورده باشد. بگذاريد باز تصريح کنم، جوانى که من گفته ام به هل پرکه ميخنديد را ايرج فرزاد خوب ميشناسد و اولين بار خودش با خنده و با تمجيد از اين جوان موضوع را براى من تعريف کرد. چنين کسى نميتواند واقعا اينقدر از تکرار همين داستان در جلسه ورک شاپ جوانان کمونيست عصبى شده باشد. اين نکته ميخواستم کاملا روشن باشد. اما در عين حال اين مساله که چنين صحبتى ميتواند بهانه و محمل حملات ايرج به من بعنوان يک شونيست فارس که زبان و فرهنگ کردى را مسخره کرده است، قرار بگيرد، همين که ايرج فکر ميکند با اين دستاويز ميتواند يک عده اى را تحريک کند، ميتواند مثلا در “کرد” هاى دورن حزب ما ولوله اى بياندازد، به آنها فراخوان شورش بدهد، نفس مجاز شمردن و دست بردن به چنين تحريکات ناسيوناليستى اى، همه اينها نشان ميدهد که ريشه هاى ناسيوناليسم در اين رفقاى سابق ما متاسفانه هنوز خشک نشده است.

اجازه بدهيد اينجا قدرى وارد مضمون اين ناسيوناليسم بشوم. وقتى ميگوئيم ناسيوناليسم کرد، يک ناسيوناليسم رسمى و عريان کاملا فئودالى، ايلات عشايرى، مذهبى، ضد زن و قوم پرست داريم که مدتها حزب دموکرات و دار و دسته طالبانى و بارزانى در کردستان عراق نمايندگيش ميکردند و امروز باند عبدالله مهتدى هم به آنها پيوسته است. اين يک نوع ناسيوناليسم است که دوستان ما هم آنرا خوب ميشناسند و در سطح سياسى و فرهنگى نقدش کرده اند. اما يک شاخه ديگر ناسيوناليسم هم داريم که به آن بايد گفت ناسيوناليسم خلقى، ناسيوناليسم ميليتانت و “چپ”. اين ناسيوناليسم به نام فرهنگ خلق از عقايد و سنتهاى ملى دفاع ميکند. اين ناسيوناليسم ميليتانت مظاهر و مقدسات خودش را دارد. کيش پيشمرگايتى يکى ازمقدسات اين ناسيوناليسم است. پيشمرگه بعنوان ناجى و قهرمان خلق و رکن و محور جنبش در کردستان. پيشمرگه پارتيزان است ولى لباس معمول پارتيزانى، نظير لباس پارتيزانهاى آمريکاى لاتين و يا آفريقا تنش نيست. پيشمرگه لباس سنتى ملى کرد را در بر دارد، لباسى که مدتهاست در شهرهاى کردستان کنار گذاشته شده. همان جوان کردى که تا زمانى که در شهر بود کت و شلوار مى پوشيد و يا لباسهائى شبيه مردم همه شهرهاى ديگر ايران به تن ميکرد، کونيستهاى شهرى که مثل خود ايرج فرزاد لباس سيويل ميپوشيدند، و در هر حال همان سليقه اى را روى لباس داشتند که همه چپ سنتى در سراسر ايران داشت، همين دوستان کمونيست شهرى که نه جامانه در عمرشان به سر کذاشته بودند و نه کوا پانتول پوشيده بودند و نه در هيچ عروسى و جشن تولدى هل پرکه کرده بودند، به محض آنکه ميزنند به کوه و به جنبش خلق کرد ميپيوندند حامل و مدافع همه اين سنتها ميشوند. همين که کمونيست شهرى به قالب جنبش ملى ميرود که سابقه و سنتها و مقدسات و ارزشهايش را تاريخا سران ايلات و عشاير و در دوره معاصر بورژوازى کرد پايه ريزى کرده، به رنگ آن جنبش در مى آيد و در مکان شاخه چپ و ميليتانت آن جنبش قرار ميگيرد. پارتيزان کمونيست ميشود پيشمرگه با لباس ملى کرد و با فرهنگ و رقص و آواز کرد. با جامانه و کوا پانتول و هل پرکه و گورانى.

براى مردم آباديهاى کردستان اينها جزئى از فرهنگ و رسم و رسومى است که با آن بزرگ شده اند. روستائى کرد جامانه و کوا پانتول لباس هر روزه اش است و باحتمال زياد همينکه دستش بدهانش برسد و پايش به شهرها برسد آنرا کنار ميگذارد و لباس شهرى به تن ميکند. اما آن کمونيست کردى که به کوه زده اين لباس را بعنوان سمبل مبارزه با دولت مرکزى و بورژوازى بالا دست به تن ميکند. همانطور که در سطح ايران تا زمانى که جوانان چپ نشده بودند الهه ناز و مويه کن دشت کوير را نشنيده بودند و ارزشى هم براى آن قائل نبودند، همانطور که براى پوپوليسم فارس فرهنگ خلق بعنوان فرهنگ مبارزه تقديس و تقليد ميشود در کردستان نيز فرهنگ خلق، که در کوههاى کردستان که محل فعاليت پيشمرگه هاست بجز آداب و رسوم عقب مانده عشايرى چيز ديگرى نيست، عزيز و مقدس شمرده ميشود. ناسيوناليسم چپ در کردستان به اين عقب ماندگيها رنگ مبارزاتى ميزند و حافظ آن ميشود. و اين ناسيوناليسم بخاطر مضمون جنبش ملى کرد، يعنى مبارزه عليه دولت مرکزى و عليه ناسيوناليسم بالا دست فارس، مکان برجسته اى در تفکر و حرکت چپ پوپوليست در کردستان پيدا ميکند. اين ناسيوناليسم ميليتانت در واقع روايت چپ ناسيوناليسم رسمى و عريان احزاب ملى کرد است و بر همان جنبش اجتماعى مبتنى است.

در سطح کل ايران هم همين دو روايت از ناسيوناليسم را داريم. اين بحث تازه اى نيست. شايد در سطح کردستان اين بحث را زياد باز نکرده باشيم ولى در رابطه با ناسيوناليسم در کل ايران اين بحث را از جوانب مختلف مطرح کرده ايم. در سطح ايران يک ناسيوناليسم عظمت گراى ايرانى داريم که در زمان شاه در قدرت بود. ناسيوناليسم ٢٥٠٠ ساله، ناسيوناليسم شاهنشاهى، ناسيوناليسم امشاسپندان و هوخشتره و جشن مهرگان، ناسيوناليسم پرو غرب و ضد عرب. ناسيوناليسمى که امروز در لس آنجلس جمع شده و در روياى بازگشت به اريکه قدرت است. ناسيوناليسم ديگرى هم داريم که جزء متشکله جنبش ملى- مذهبى است. ناسيوناليسم شرقزده ضد غربى. ناسيوناليسم فرهنگ خلقى، فرهنگ خودمان. ناسيوناليسم سوسن و بنان و مرضيه و الهه ناز و مراببوس. ناسيوناليسم آل احمدهاى پلاستيکى. ناسيوناليسمى که در کنار الهيات رهائيبخش در زمان شاه در اپوزيسيون بود و با جمهورى اسلامى بقدرت رسيد. ناسيوناليسمى که در همين جلسه صحبت براى جوانان مورد حمله من است و ميگويم چون بقدرت رسيده است ديگر ميليتانسى خودش را از دست داده و جاذبه اى براى جوانان ندارد. اين ناسيوناليسم را ما در ادبياتمان مدام به عنوان جزئى از پوپوليسم چپ سنتى نقد کرده ايم. اين ناسيوناليسم خلقى خود البته هميشه به ناسيوناليسم عظمت گراى پروغربى نقد داشته و شاهان و تاريخ و سنت شاهنشاهى را مورد حمله قرار داده است اما خودش در عين حال شاخه ديگرى از ناسيوناليسم ايرانى بوده است. اين ناسيوناليسم جزئى از چپ سنتى است. بخشى از جنبش ملى-مذهبى چپ سنتى بود و هنوز هم هست. طالقانى و رفسنجانى و جزنى و رجوى و دکتر شريعتى و آل احمد و فدائى و چپ سه جهانى و خط سه و توده اى همگى با وجود تمام تفاوتهايشان در اين نوع تفکر ناسيوناليستى وجه مشترک داشتند. ناسيوناليسم آرش کمانگير، ناسيوناليسم کلثوم ننه و ناسيوناليسم فرهنگ کوچه و خيابان. زمينه اجتماعى اين نوع ناسيوناليسم مبارزه استقلال طلبانه عليه آمريکا و سنگ زنجيرى آمريکا بود. مبارزه براى حراست از و احياى فرهنگ و سنت و رسم و رسوم خودمان در برابر غربزدگى و درهم کوبيدن صنايع مونتاژ و تقويت صنعت ملى خودمان بود. اين ناسيوناليسم فارس را ما در هر دو بعد شرقزده و غربزده اش نقد و افشا کرده ايم و مدام هم مى کوبيمش. اما به نظر ميرسد دوستان کرد ما نقد اين ناسيوناليسم پوپوليستى سراسرى را زياد به کردستان و بخودشان مربوط نميدانند. الان همه ما به ناسيوناليسم خلقى فارس نقد داريم ولى ظاهرا دوستان اين نقد را به کردستان سرايت نميدهند. چرا اينطور است؟

يک علت اينست که ما اين نوع ناسيوناليسم خلقى در کردستان را همانطور که گفتم خيلى کم نقد کرده ايم. در همان دوره هم که با ناسيوناليسم کرد وسيعا در گير شديم اين جنبه زياد برجسته نشد. آنقدر که در صفوف حزب و جنبش ما ارزشهاى اصيل ايرانى به استهزا گرفته ميشود، به فرهنگ ميليتانت کرد کسى نقدى ندارد. اگر من ده تا مقاله بنويسم و بگويم نه تنها جوانان بلکه سالخوردگان حزب ما هم به موسيقى بنان و مرضيه ميخندند و اين نشان مدرنيسم است، رقص باباکرم و رقص شليته تنبانى اصيل فارسى و ايرانى را به مسخره ميگيرند و اين نشان مدرنيسم است، هيچکس معترض نميشود، همه کف ميزنند و دوتا مثل و متل هم خودشان اضافه ميکنند. ولى يک دهم اين حرفها را آنهم در همين متن دفاع از مدرنيسم و در کنار حمله به همان ناسيوناليسم فارس عليه ناسيوناليسم ميليتانت کرد بزبان آوردم، دوستان سابق ما بياد داستان زندگيشان افتادند و رگهاى گردنشان بيرون زد. چرا؟ اين ناسيوناليسم ميليتانت که در کومه له قبل از حزب کمونيست بسيار قوى بود و متاسفانه اين دوستان بعنوان جزئى از داستان زندگيشان اين را با خود تا درون حزب کمونيست کارگرى حمل کرده اند، تمام و کمال نقد نشده است.

اجازه بدهيد براى روشن شدن مطلب تصويرى از اين ناسيوناليسم خلقى بدهم.

در کومه له براى اينکه رفقاى دختر حق داشته باشند براى صرف غذا به مقرهاى عمومى بيايند بايد مبارزه ميشد، براى اينکه زنان بتوانند در ملا عام سيگار بکشند بايد مبارزه ميشد، براى اينکه زنان روسرى از سرشان بردارند و بتوانند با سر باز حتى در مقرهاى مرکزى کومه له که بدور از آبادى بود، ظاهر شوند بايد مبارزه ميشد، براى اينکه رفقاى مرد پيشمرگ در همان مقرهاى مرکزى شلوار جين بپوشند، بايد مبارزه ميشد. نه با فئودالها و حزب دموکرات، بلکه با مرکزيت کومه له بايد مبارزه ميشد. اين يک جزء نبرد منصور حکمت در بدو تشکيل حزب کمونيست ايران بود. نه روستائيان بلکه کمونيستهائى که از شهرها به کوه زده بودند در برابر اين تغييرات مقاومت ميکردند. جالب است که همين دوستان وقتى در شهرها بودند چنين فکر نميکردند، اگر هم اين افکار را داشتند در همان حد بود که کل پوپوليسم در سراسر ايران به آن آلوده بود. جامعه شهرى در کردستان همانند شهرهاى بقيه ايران اين مسائل برايش حل شده بود. حتى روستائى هم بالاخره سپاه بهداشت وسپاه دانش را ديده بود و زن بى حجاب شهرى برايش مساله عجيب غريبى نبود. روستائيان کردستان بى بى سى گوش ميکردند و ميدانستند چه خبر است دنيا. ولى آن چپ خرده بورژواى خلق گراى کرد اين عقب ماندگيها را گرامى ميداشت. اينها سنتهاى پيشمرگايتى از زمان قاضى محمد بود که از اين فرهنگ يک سپر مقاومت ومبارزه عليه دولت مرکزى ساخته بود و کومه له هم با چشم بسته و بدون هيچ نقدى اين سنتهاى را اخذ کرده بود. چپ شهرى، همان رفقائى که در مبارزاتشان در شهرها در زمان شاه و در دوره انقلاب، فرهنگ روستائى کرد منزلتى برايشان نداشت، بعد از يورش ٢٨ مرداد خمينى به کردستان، و تا جنبش در کردستان، جنبشى که ادامه انقلاب ٥٧ بود، به کوه زد و به قالب دفاعى حق ملى و جنبش سنتى ناسيوناليستى فرو رفت، همه مظاهر و سنتهاى عقب مانده اين جنبش را اخذ کردند. امروز هم حمله به همين مظاهر پيشمرگايتى است که دوستان ما را برآشفته کرده. دوستان از حزب جدا شده و مثل کش کوتاه به دوران گذشته رجعت کرده اند. در آن دوره اين رفقا خود جزو منتقدين اين سنتها بودند، اما انسانها در زمان و مکان و موقعيتهاى متفاوت مواضع متفاوتى ميگيرند. امروز هم اين تشخيص را داده اند که پيشمرگايتى و ناسيوناليسم خلقى کرد، که از زير تيغ انتقاد در رفته و کاملا رسوا نشده است، ميتواند دستاويز وجيه الملله اى براى حمله به ما قرار بگيرد.

فرق ديگر پوپوليسم در کردستان با بقيه ايران اين بود که چپ سنتى در کردستان اجتماعى بود، کومه له يک سازمان اجتماعى بود که توده مردم را چپ و راست ميکرد و در عين حال همان کومه له عميقا به ناسيوناليسم خلقى آغشته بود. در عين اينکه مرزبنديهايى با ناسيوناليسم نوع حزب دموکرات داشت، نه تنها به ناسيوناليسم خلقى نقدى نداشت بلکه خودش حامل آن بود. و اين جزئى از داستان زندگى اين دوستان ما هم هست. احساسات ناسيوناليستى اين دوستان ما از اين سابقه مى آيد. اجازه بدهيد اينطور بگويم ناسيوناليسم کرد از طريق سابقه مبارزاتى وارد سيستم فکرى اين دوستان ما ميشود. اين در عين حال يک احساس نوستالژيک به گذشته درخشان جنبش پيشمرگايتى است. دوره فتح پايگاهها و جنگ با حزب دموکرات و جانباختن با شعار زنده باد سوسياليسم. دوره اى که امروز زنده باد سوسياليسمش با “سوسياليسم رم ميدهد” جابجا شده اما بقيه اش بعنوان گذشته پر افتخار و داستان زندگى” اى که گويا عينا همان داستان حزب و قدرت سياسى است، امروز ديگر به هويت سياسى دوستان ما تبديل شده است. هر نوع نقد و حمله اى به اين گذشته ممنوع و غير قابل بخشش است. و کسى که مثل من اين جرم نابخشودنى را مرتکب شده باشد شايسته هرنوع فحاشى و هتاکى است.

جنبه ديگر و شايد مهمتر مساله اينست که در کردستان ناسيوناليسم خلقى به شکل اجتماعى نقد نشد. با جمهورى اسلامى ناسيوناليسم خلقى ايرانى، پوپوليسم فارس بقدرت رسيد اما پوپوليسم کرد عليه اش قيام کرد و به کوه زد و تازه در موقعيت فعالتر و رزمنده ترى قرار گرفت.

در ايران ناسيوناليسم خلقى و فرهنگ و مذهب و رسم و رسوم خودمان به خط رسمى دولتى تبديل شد و همه پايگاه اجتماعى خودش را از دست داد. امروز اين ناسيوناليسم را جنبش دو خرداد نمايندگى ميکند که رسوا و بى اعتبار است و جايگاهى در جنبش سرنگونى ندارد. ولى در کردستان برعکس مبارزه رزمنده اى با جمهورى اسلامى شروع شد که وقتى همه جاى ايران در اختناق فرورفته بود با نيروهاى رژيم ميجنگيد و منطقه آزاد شده داشت. ناسيوناليسم خلقى جزء اصلى و چپ اين جنبش رزمنده اجتماعى در کردستان بود و در نتيجه سلحشور و سربلند و مفتخر در ميدان باقيماند. اين افتخار و سلحشورى و سربلندى جزئى از داستان زندگى دوستان ماست و وقتى شما به اين ناسيوناليسم ميليتانت حمله ميکنيد اين دوستان آنرا حمله به گذشته و داستان پر افتخار زندگى خود تلقى ميکنند. و عکس العمل هيستريکى را از خود نشان ميدهند که ميبينيم.

مصطفى صابر: بگذاريد در همين رابطه سئوالى را طرح کنم. ميدانيم که در جريان جدائى منصور حکمت از حزب کمونيست ايران مبارزه حادى عليه ناسيوناليسم کرد صورت گرفت. دوستان انشعابى خودشان جزء پرچمداران مبارزه عليه ناسيوناليسم بودند و حالا يکى دير تر و يکى زودتر، در کنار منصور حکمت قرار گرفتند. و بدنبال آن ناسيوناليسمى که الآن عبدالله مهتدى روشن تر از همه نمايندگى ميکند نرفتند. سوالى که ميتواند مطرح شود اينست که چرا شما نوشته ايرج فرزاد و اين عمل و حساسيتى که نشان داده اند را به ناسيوناليسم خلقى منتسب ميکنيد؟ آن مبارزه ضد ناسيوناليستى اين دوستان کجاى اين تصوير قرار ميگيرد؟

حميد تقوايى: ابتدا اين نکته را بگويم که من، بر خلاف شيوه نامرضيه اى که ايرج فرزاد و کورش و خيلى از اين دوستان دارند، سابقه افراد را در بحث سياسى و نظرى دخالت نميدهم. چه اين سابقه مثبت باشد و چه منفى. منصور حکمت ميگفت که سابقه افراد بدرد بيوگرافى ميخورد و نه بحث و جدل نظرى و سياسى. حالا اين دوستان مدام و از جمله در همين نوشته ايرج داستان زندگيشان را به رخ ما ميکشند و بياد غيبت صغرا و کبرى من ميافتند و بخودشان هم ميگويند حکمتيست!

ببينيد عبدالله مهتدى در کومه له پرچمدار مارکسيسم انقلابى و يکى از کسانى بود که خط اتحاد مبارزان را جا انداخت و کومه له را به چپ سوق داد، بعدا خود همين شخص پرچمدار ناسيوناليسم شد و ديديم به کجا رسيد. حالا کدام عبدالله مهتدى واقعى است؟ من ميگويم هر دويشان. آدمها در زمان و مکان معنى دارند. من هم همينطورم شما هم همينطوريد و اين دوستان منشعبمان هم همينطور اند. بنابر اين اينکه کسى در يک دوره اى با ناسيوناليسم جنگيده است بايد جزو افتخارات آن شخص ثبت شود، اما دليلى بر حقانيت مواضع امروزى وى نميشود. هيچکس اين افتخارات را از اين دوستان نميگيرد. اين دوستان در کنار منصور حکمت ايستادند و با خط راست جنگيدند و به همين خاطر قابل احترامند. اما اين هيچ ربطى به نظرات امروز اين دوستان ندارد. بيوگرافى بدرد بحث و جدل و موضع گيرى سياسى نميخورد.

يک نکته ديگرى که بايد توجه داشت اينست که در همان زمان هم ناسيوناليسمى که اين دوستان بر عليه اش جنگيدند اساسا ناسيوناليسم صريح و عريان و سنتى بود که با حزب دموکرات نمايندگى ميشد و در قطعنامه پيشنهادى که عبدالله مهتدى بر سر جنگ اول خليج نوشت دم خروس اش زد بيرون و ميخواست دوستان حال و آينده اش را در اتحاديه ميهنى جستجو کند. اين خيلى روشن ناسيوناليسمى بود که کمپ خودش را انتخاب کرده بود و ميخواست برود کنار طالبانى و بارزانى يعنى همانجا که امروز قرار گرفته بايستد. منصور حکمت و همه ما از جمله دوستان منشعب در برابر اين ناسيوناليسم ايستاديم اما در اين مصاف آن ناسيوناليسم خلقى و ميليتانت خيلى کم زير ضرب قرار گرفت. هيچ نوشته روشن و نسبتا جامعى در نقد آن سنتهائى که در کومه له بود در آن دوره وجود ندارد. آن صراحت و روشنى که در حمله به ناسيوناليسم رسمى و سنتى کرد وجود داشت و بعنوان مثال در تبليغاتى که راديو انقلاب، راديوى کومه له در آن زمان عليه حزب دموکرات ميکرد، منعکس ميشد، در نقد ناسيوناليسم ميليتانت کرد ديده نميشد. بخصوص در دوره جنگ با حزب دموکرات نقد عميقى به ناسيوناليسم رسمى کرد در راديو مطرح ميشد ولى من بياد ندارم با همين عمق و وسعت ناسيوناليسم خلقى هم مورد انتقاد قرار بگيرد. نه تنها اين انجام نميشد بلکه در برابر چنين تبليغاتى مقاومت ميشد. ناگزير بوديم با نقد تبليغ پروسه اين مقاومت را کنار بزنيم. بستر تبليغات کومه له فرهنگ خلق و تمکين به خلق بود. همان موقعى که کومه له آن حملات را به حزب دموکرات ميکرد يکى از سرودهاى انقلابى که در کومه له خوانده ميشد “کردستان خوشه خاکى دلگيره” بود. شخصيتهائى مثل شيخ عزالدين براى کومه له بعنوان يک شخصيت مبارز کرد محترم بودند، هيچوقت هيچ نقدى بر نظرات و سياستهايشان گذاشته نميشد و حتى از راديو کومه له پيامهايشان پخش ميشد.

ميخواهم بگويم در هيچ دوره اى و از جمله در دوره جدائى و مبارزه حاد عليه ناسيوناليسم در خود کومه له اين جدل دامنه اش تمام ابعاد ناسيوناليسم خلقى و ناسيوناليسمى که در خود کومه له جا خوش کرده بود را در بر نگرفت و در سطح نقد ناسيوناليسم عريان و صريح و کريه سنتى کرد، ناسيوناليسم صريحا ضد زن، مذهبى و سازشکار با دولت مرکزى باقى ماند.

با اينهمه من ادعا نميکنم اين رفقاى سابق ما از سر ناسيوناليسم از حزب جدا شدند. بحث من اين نيست. در جواب به سئوال قبل هم اشاره کردم که ناسيوناليسم از کانال سابقه و تاريخ زندگى اين دوستان اهميت پيدا ميکند و خود را نشان ميدهد. و در تفکر آنها و موضع گيريهاى آنان و حتى عکس العمل عصبى و هيستريکشان انعکاس پيدا ميکند.

ببينيد ما بارها از اين دوستان شنيده ايم از جمله در همين نوشته ايرج فرزاد که “بحث حزب و قدرت سياسى داستان زندگى ما است. کمونيسم کارگرى داستان زندگى ماست”. آدم کم کم شک ميکند که اين دوستان مثل اينکه عاشق داستان زندگى خودشان هستند تا تئوريهاى منصور حکمت. آنقدر اين سوابق گذشته براى اين دوستان مهم است که هر نوع نقدى بر داستان زندگى اين دوستان ميشود حمله به کمونيسم کارگرى. براى اين دوستان تحليل اين گذشته و نقد اين گذشته ممنوع است. هر چه هست باعث افتخار است، هر چه هست سلحشورى است، و هر چه هست کمونيسم کارگرى است. يادم ميآيد در پلنوم بيستم وقتى در معرفى قطعنامه حزب و جامعه در ايران من در اهميت نقش رهبران عملى در شهرهاى ايران و از جمله در کردستان صحبت کردم، چند نفر از اين دوستان ناراحت شدند و ناراحتيشان هم صريحا ابراز کردند. گفتند پس ما چى؟ ما رهبران باسابقه تر چه ميشويم؟ که من مجبور شدم بگويم شما سرهنگان و سرلشکرها هستيد، من دارم راجع به سرگردها و ستوانها صحبت ميکنم. ناگزير شدم اين فرمولبندى را بدهم که خاطرشان جمع شود. اين نشان ميدهد که تا چه حد گذشته و سابقه براى اين دوستان مهم است. به نظر من اين خدشه ناپذيرى سابقه از آنجا که در مقطعى با ناسيوناليسم خلقى آغشته شده، ناسيوناليسم را هم تطهير و تقديس ميکند. يا بهتر است اين طور بگويم هر نقدى به ناسيوناليسم که اين گذشته را زير سئوال ببرد و به تريج قبا و يا بايد گفت کوا پانتول دوستان ما بر بخورد، محکوم و ممنوع و غير قابل قبول است. ولى عين همين حمله به ناسيوناليسم رسمى کرد مجازست و خود رفقاى سابق ما هم پرچمدارش بوده اند و هستند. و طبعا حمله به ناسيوناليسم خلقى فارس هم کاملا مجازست چون به سابقه اين رفقا مربوط نميشود.

 به همين خاطرست که من ميگويم از کانال سابقه مساله ناسيوناليسم براى اين دوستان مطرح است.

پاسخ دهید